تق تق تق....
توی خواااب و بیداری بودم که...
قبل از اینکه چشمام رو باز کنم صدای تیله هاشو (همون تیله رنگیا) شنیدم...
به سرعت از روی تخت پاشدم.... تا چشمای درشت و قهوه ای رنگش به چشمام افتاد بالهاشو به نشونه ی سلام جمع کرد و لبخند گرمی زد....
با اینکه دلم با لبخندش همیشه میلرزه خودمو بی توجه نشون دادم و به سمت پنجره رفتم و بازش کردم تا اگه دوست داره بیاد توووو....
دوباره برگشتم زیر پتو و سرم رو کردم زیر بالش...
با تعجب گفت: باهام قهری؟!
گفتم: با تو؟.... با اونی که تورو فرستاده اینجا منت کشی , قهرم...
گفت : اما من خودم که همیشه اینجام...
گفتم : برو بهش بگووو... بگوووو نداشتیمااا.... این دیگه رسم خداییش نیست.... اینجای بازی رو دیگه داره به نفع خودش تموم میکنه...
لبخند شیطنت آمیزی زدو گفت : حالا نه که همیشه به نفع خودت تموم نشده؟!!!
بلند شدم نشستم و عین بچه ها زدم زیر گریه...
گفتم : منم خوب تا یه جایی توان بازی دارم... دیگه نمیتونم...
لبخندش مهربون شده بود , گفت : اگه میدونست توان ادامه نداری باهات تا اینجا بازی رو ادامه نمیداد... یادت نره که تووووی بازیهاش همیشه نتیجه برنده برنده اعلام میشه...
راست میگفت... همیشه توووی بازیها حتی اگه به ظاهر باخته بودم در باطن برده بودم.... همه ی لحظه هایی که روی لبه ی تیغ راه رفته بودم و یه وزش باد کوچیک لازم بووود تا... یادم اومد که برده بودم... اما...
دیگه آماده شده بووود که بره... تیله هاشو جمع کرد و طبق عادتش یه دونه ازشون گذاشت لبه ی پنجره... پرهای سفیدشو باز کردو رفت....
یاد این جمله افتادم که : برنده همیشه تنهاست....
نظرات ()