به نام خالق زیباییها
سلام...
حال و حوصله ندارم... تنهایی نشستم توووی اتاقم و دارم کارت دعوت ها رو تا میکنم و یکی یکی با دقت میگذارمشون توی پاکت...
پیش خودم میگم که کاش الان یکی از دوستام پیشم بود و کمکم میکرد این کارو با هم میکردیم.... چقدر دلم برای یه آدم هایی تووووی زندگی تنگ میشه....
یاد الهام میفتم و اشکام بدون اجازه سُر میخورن میان پایین...
این شادیها باید تقسیم بشن.... وگرنه سرٍ گلوت گیر میکنن میشن یه بغض قلمبه... که از گلوت پایین هم نمیره...
شب به خیر... کارت بازی واسه امشب کافیه...
ّپ ن : خدایا... من توان این قایم باشک بازیها رو ن... د...ا ...ر...م .... دست از سرم نمیخوای برداری...؟؟!! جون من این دفعه رووو!! اَی بابا....
نظرات ()