صد هزار حباب

 
برای صاحب قطره های باران...
نویسنده : النا.ع - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩
 

                                          به نام خالق زیباییها

و امشب به وسعت قطره ای از دریای دلتنگیهایت گریستم...

و امشب هزاران بار در کنارت... در کنار آن سنگهای سفیدو سیاه گریستم... من هم اون کبوتر سفید رو دیدم... زیبا بود...

و امشب دلم هزاران بار لرزید برای لرزش دستانت که بارها و بارها دلیل لرزششون رو پرسیده بودم... من رو ببخش... از این به بعد محکم تر میگیرمشون تا نلرزن...

و امشب دلیل سکوت بینهایتت رو وقتی گله از مهاجرت موقت عزیزترین خواهرم میکنم میفهمم...

صاحب قطره های باران... امشب حضور بی پایانم رو در کنارت اعلام میکنم... تا هرکجا که بخوای...

میدونم و میدونم و میدونم که نمیتونم جای اون رو برات پر کنم... ولی بدون که هستم.... تا ابد تا هرکجا که رسالتم پایان بگیره... هستم و خواهم ماند تا هرکجا که تو بخواهی خواهر کوچولوی نازنینم...

دوستت دارم مهربونترین میس هپی دنیا...

دلت یک دنیا شاد... روزگارت شیرین... روحت سبز و قدرتمند خواهر کوچولو