به نام خالق زیباییها

سلام...
با نینا خداحافظی میکنم و خوشحالم که محض رضای خدا یک بار هم شده راحت با کانادا تماس گرفتم و قطع نشده...
گوشی رو بعد از یک ساعت و نیم قطع میکنم...
دلم گرفته... هوا که خوبه!! منظورم هوای زندگیه!
میخوام برم پشت پنجره ببینم ستاره ای هست که بهش بگم شب به خیر...!؟
که یهو نگاهم به کامپیوتر میافته... میرم چرخی بزنم و عکسای این چند ماه گذشته رو ببینم... از ترسم فولدر عکسی که داره چشمک میزنه تا بازش کنم نگاه هم نمیکنم...بوی بارون که دیدن نداره!!!....
صدای بارش بارون میاد...
بوی بارون میزنه زیر بینیم! آخ خدای من... بارون توی ٢٠ مرداد؟!
نفسم از هیجان بند اومده! چه غوغایی تو دلمه!!
سردمه....
دلم یه فنجون قهوه مخصوص "کافه کوچه" رو میخواد داغ داغ....
برمیگردم به دوشنبه شب..." از استرس خوابم نمیبره!!
بلند میشم از تختم بیرون و دلم هوای نوشتن میکنه!
تنها چیزیه که آرومم میکنه!! تا ٢.٣٠ مینویسم.... یهو به خاطر عکس گذاشتن همه چیز میریزه به هم و صفحه سفید سفید!!
اون همه دل نوشته... دود شد!! "
به خودم میگم چرا غوغایی؟!
آخه دیروز که یه سه شنبه بود عین همه ی سه شنبه ها... صبح پر از انرژی... میان روز پر از احساس و شب... شب پر از خالی...پس؟!!
برمیگردم به پنجشنبه... "ساعت ٣.٣٠ شبه... من و مل مل و مهدیس... خونه ی مل مل...
آهنگ سیامک عباسی رو گوش میدیم... اونم به خاطر من... سکوتم...این آهنگ رو دوست دارم... آخه گل شهریار کوچولو هم (همونی که اهلش کرده)این آهنگ دوست داره!!
مهدیس میگه من تا ابد یاد تو میافتم با این آهنگ... منم یاد کس دیگه ای... تا ابد... کی میدونه!!؟
ملودی میدونه در من چه میگذره... میدونه انتظار یه روز پر استرس داره روحم رو قلقلک میده...میدونه دارم ثانیه شماری میکنم...
میدونه دارم زندگی میکنم...
یه روزی که شبهاش همیشه پر از خالیه! روزی که میدونم فرداش غنیمته... ولی فقط نگاهم میکنه و میگه میدونه که چرا آهنگ رو دوست دارم!!"
چهارشنبه شب هفته ی گذشته ست..." از کلاس نقاشیم خسته و بی انرژی برمیگرم... سرم درد میکنه...
تهی تهی... بد نیستم... مامان نگاهم میکنه تا لبخند رضایتی رو پیدا کنه...
هیچی نمیگم و راهی اتاقم میشم... از جمله ی چه خبرش فرار میکنم.... هیچی ندارم که بگم!! از نگاههاش...
عصبانی هستم... از هیچ کس... میخوام به دکتر شیری ایمیل بدم بگم دکتر من غلط کردم گفتم که قضیه کش در روابط عاطفی نیست!!!
مهم نیست گل شهریار کوچولو... به هم میرسیم!!"
دوشنبه عصر..." کسری با اون چشمای مهربونش داره خیره خیره به تلویزیون نگاه میکنه... کارتون ماشینها...
کودک درونم به وجد اومده...بی اختیار مینشینم جلوی تلویزیون!!
جمله ای رو میشنوم از یکی از شخصیت های کارتون که به خودم میلرزم...
(( یه زمانی برای ماشینها اصلا مقصد مهم نبود!! این مسیر جاده بود که سفر رو لذت بخش میکرد!!))
چقدر این جمله آشناست و دور...
از ذوق... کسری رو محکم میبوسم و جیغش در میاد..."
هنوز داره بارون میاد... خوابم نمیاد...
گمان میکنم....
میخوام ننویسم نمیشه...
زود دیر میشه... چرا ما اینو درک نمیکنیم...
مسئولی...به خدا در قبال کسی که اهلیش کردی مسئولی...
همیشه هم متفاوت بودن دلیل بر ترسناک بودن نیست... منم عین بقیه... راست میگی فقط جراتم زیادتره... نمیترسم!!
نوشته هامو میریزم بیرون... نامه های دوستامو وقتی هممون عاشق بودیم... عشق زمینی... عشق آدمیزاد به آدمیزاد...
دنبال چی میگردم نمیدونم... میخوام ثابت کنم که عاشق نیستم...
همونطور که قوی پاک کردم از توی ذهنم تصویرت رو...
و اعلام کردم به دیگری که آزادم و بندی به دل و زنجیری به پایم بسته نیست!! چه نیرنگی خوردم و رفتم که با دیگران هم بازی بشم و نتونستم !!دیدم که دیگران بازی با من رو بلد نیستن و بازی یا برد داره یا باخت!! ولی بازی ما "برد" "برد" بود و هیچ کدوم نباختیم!!...
با برگشتن توی فضای خودمونی فهمیدم ای بابا!! خدایا خدایا... نه بندی نه زنجیر! همه بسته چرائیم!!
چیزی پیدا نمیکنم... من کجا و ۶ سال پیش کجا.... اصلا رنگ و بوی عاشقیهامون هم تغییر کرده!! .....
پر از خالی... اینه حس من...
حرفی ندارم...
میپذیرم... باید بپذیرم..." گمان میکنم دچار آن رگ پنهان رنگهایم... دچار یعنی ""عاشق""... و چه تنهاست عاشق"
سبز باش و بهاری و شاد...این یک دستور است...
نظرات ()