به نام خالق زیباییها

سلام...
تا حالا شده یه عالمه فکر ناب و برنامه ی بکر در ذهنت عین یه برج خوشگل بسازی؟!
بعدش شده که یهویی با یه حرف ...با یه عملی که از یه نفر اون گوشه کنارای زندگی میبینی برگردی ببینی ای داد بیداد برجت با خاک یکسان شده؟!
تا حالا شده تکیه کنی به آدمهایی و بعدش با اطمینان لم بدی به عقب و با سر بخوری زمین... بعد بفهمی که ای داد بیداد... هیچ کس که این پشت نبود...
این همون بهشتهاییه که همه ی ما تو زندگیمون شاید هر ساعت هر روز یا هر قرن ازشون میافتیم بیرون...
آره درد داره... ولی تا دردت نگیره نمیری دنبال درمون...درسته؟!
این چند روزه دارم همش به این فکر میکنم چقدر شعار دادن راحته... چقدر قضاوت نادرست راحته... چقدر راحته با شنیدن یک وضعیت خاص بگیم : این که چیزی نیست... در فلان موقعیت باید فلان کار رو کرد...
نه... اینقدر راحت نیست... یادمون باشه تا توی بعضی شرایط قرار نگیریم و درد مشابه رو احساس نکنیم نمیتونیم نظر بدیم...
نمیگم فقط درد... حتی طعم بعضی از لذت ها رو تا نچشی نمیتونی راجع به اون نظری بدیم...
یادمون باشه نسبت به قضاوتهامون و اظهار نظرهامون مسئولیم...
اینروزا خوشحالم در عین حال پر از فکر...
جالبه که همه چیز با هم اتفاق میافته... برجها میریزن... آدمها جاخالی میدن... و همه چیز محیا میشه تا بری دم در بهشتت و بگی : آماد ه ام...!! بزنید کار دارم میخوام برم...!!
اینجور مواقع باید سعی کنی قوی باشی و مدت سوگواریت رو کوتاه کنی... دوباره بسازی... درست و مقاوم و با فکر...
"هم برقرار منقل اریز آفتاب
خاموش نیست کوره
چو دی سال:
خاموش
خود
منم!
مطلب از این قرار است:
چیزی فسرده است و نمیسوزد
امسال...
در سینه
در تنم..."(احمد شاملو)
نظرات ()