صد هزار حباب

 
منتظر کدامین آرامشی؟!؟
نویسنده : النا.ع - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱
 

 

به نام خالق زیباییها

" دستات رو باز کن...

 کف دستات رو نگاه کن , چی میبینی؟؟!

خط خطی... !

ازشون چی میفهمی؟!

منم به همون اندازه از اتفاقات زندگی میفهمم! باور کن همونقدر... !

بعضی اوقات زنگی اینقدر سریع تغییر میکنه که دیگه مجالی برای تحلیل ثانیه های گذشته نمیمونه...

حالا هی وقت رو تلف کن...

هی نق بزن به جون خودت و زمونه و خدا و...

برای بدست آوردن روزای خوب باید با روزهای بد بجنگی... این قانون زندگیه!

تا کی میخوای کنار دریا با اضطراب قدم بزنی و به بهونه ی انتظار آرامش تنی به آب نزنی؟

اون آرامشی که تو منتظرشی , میاد... دیرم میاد... اما یادت باشه بعضی وقتا آرامش دریا نشونه ی طوفانه بعدشه!

یادت باشه زود دیر میشه..."

 


 
 
کاش کلمه ها ترانه میشدند...
نویسنده : النا.ع - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱
 

 

به نام خالق ریباییها

گز گز میکند سر انگشتانم... مهر سکوت خورده بر روی اثرشان...
برای نوشتن دیر است... برای سندیت دادن به حرفهای فرو خورده شده ای که قرن هاست بر روی تارهای صوتی گلویی خشکیده رژه میرند...
کاش کلمه ها ترانه ای میشدند... ترانه ای برای ابراز وجود خفته ای که مهلت سروده شدن نیافت...
ترانه ای برای تمام لحظه های آرام... برای تمام ثانیه های عاشقانه ای که حتی به خاطره نیز نپیوستند...
.
.
.

بعداً نوشت :

حسابی دلم سفر میخواد به یه جای آروووووم.... میخوام برم استراحت کنم... فکرم و روحم خسته است و بار احساسی زیادی روی دوشمه!... در عین حال اینروزا خوشحالم و هیجان دارم... نمیدونم دارم به کجا چنین شتابان میرم...


 
 
اشک...
نویسنده : النا.ع - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 

به نام خالق زیباییها


**اجازه ... ! اشک سه حرف ندارد ... ، اشک خیلی حرف دارد!!!**

از مرحوم حسین پناهی

......................................................

بعداً نوشت :
               روزگاری ست که ما را نگران می داری
               مخلصان را نه به وضع دگران می داری


 
 
زندگی یک رویاست
نویسنده : النا.ع - ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
 

 

به نام خالق زیباییها

Life is a dream

آقای الهی قمشه ای یه جمله ای در یکی از جلسات بحثشون گفتن که منو به وجد یا حتی ترس متصل میکنه! : خدا نکنه اون روزی بیاد که بفهمیم این بیداریه خواب بوده...

هر سال,هشتم اردیبهشت خاطره ی بیرون افتادن از یه بهشت کوچک برام زنده میشه و هنوز با به یاد آوردنش لبخند میزنم... چرا دیر رسیدم؟!  و امسال بازم بهم یکبار دیگه ثابت شده که یکم دیر رسیدم! کاش... بگذریم!
.
.
.

 زندگی یک رویاست.... دلم برای رویاهایم تنگ میشود... گاهی ... نه همیشه..
برای تپش تند قلبم... برای احساسم که از گوشه ی چشمانم در نهایت اشباع سرازیر میشد... برای تمام لحظات خوب دلشوره و هُر ِش گرمی ِ احساس درون رگها...

میگوید: " زندگی که رویا نیست... واقع بین باش"... عقل را میگویم...
نمیداند, او که بر لب تیغ گام بر میدارد... او که به قطره قطره ی باران سلام میکند... او که رنگ سبز درختان را میبوید و میبوسد و نفس میکشد... او که با ابروان گره خورده کودکان فال فروش دلش ابری میشود... او که با چشمک براق و صیقلی یک ستاره (!) دلش به آنطرف کهکشان ها پرتاب میشود... او که  انتخابش بدون درنگ و شفاف است مثل انتخاب توت فرنگی ای از درون شیشه ی مربا... نمی خواهد واقع بین باشد... چون اوست که اعتقاد دارد حقیقت فصلی متفاوت از واقعیت است... اوست که با چشم دل میبیند و با چشم سر میانه ی خوبی ندارد... واقعیت به چه دردش میخورد... زندگی اش یک رویاست...

 گوشه چشم نازک میکنددر برابر تمامی لرزشهای خفیف دلم... میخندد به همه ی احساس های زود گذری که شاید دیری نپاید از تولدشان... میشنوم... صدای عقل را که با پوزخندی میگوید : " دیوانه"...

به دیر رسیدنهایم در بعضی مقاطع زندگی اخم میکنم... دیر رسیدنهایی که دست من نیست... لج میکنم و اخم میکنم و قهر... میگوید : "زود یادت میرود..." نمیداند که این دیررسیدنهای عجیب حسرتهایی کوچک در روحم به جا میگذارد... میداند که در این موارد هیچ وقت نمیگویم " چرا؟ " چرایی وجود ندارد...
.
.
.
دیر میرسم؟! حتما باید دیر برسم دیگه!!
میخوام داد بزنم الان که کااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااش اینبار دیر نشده بود.... حیفِِِِ من! حیف... حیف ... هی فلانی! کاش دیر نرسیده بودم...!

زندگی رویا نیست بچه جون! واقع بین بااااااااااااااااش! ( ایندفعه خودم بودم.....!)

بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
 یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره
همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
 این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره
 خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
 همه چی دست اونه ،‌ربطی به شعرا نداره
 آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
 با نمی شه ، با نمی خوام ،‌با نشد ، با نداره

...........................................................

بعداً نوشت : دیشب با ذهنی پر از سوال خوابیدم! و خوابی دیدم پر از جواب... دیشب خوابی دیدم پر از جواااااااب.... فکر کنم فهمیدم که به چه دلیل دیر میرسم... جمله ای که همیشه میگم برام تکرار شد : یه روزی یه جایی یه کسی... صبر داشته باش صبر داشته باش...


 
 
سال نو... و من به بهاری جدید می اندیشم...
نویسنده : النا.ع - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱
 

 

به نام خالق زیبایی ها

سررسید سال 1390 رو برمیدارم... با اینکه برگه های سفید نوشته نشده یا صفحه هایی که فقط یک جمله توووش نوشته شده زیاد داره, سنگینه... خیلی سنگین...
خاطرات نوشته نشده اش هم ثانیه ثانیه توی رگهام بالا و پایین میرن...

با حوصله صفحه های آخرش رو که اتفاقات مهمی افتاده و نوشته نشده ورق میزنم و مختصری ازشون یادداشت میکنم... شاید برای اینکه یادم نره چی یاد گرفتم...
با تردید برمیگردم و صفحه های قبلی رو میخونم... اشکام میان... نه از سر ناراحتی.. به خاطر تحملیه که داشتم... مخصوصا چند ماه آخر... صبر ... صبر ... صبر... و در آخر صبر!

چه روزایی بووود... چقدر سال سنگین و سختی بود, پر از اضطراب و تحول و ... نمیگم سال بدی بود! اتفاقا سال خوبی بود برای شناختن خودم... سال لج و لجبازی با خودم! سال توبیخ و تقدیر خودم! سال مبارزه و رووو کم کنی با خودم! خنده داره؟! اصلا... لحظه هایی که تحملشون کردم فقط برای این بود که به خودم اثبات کنم قوی تر از اونی هستم که خودم فکر میکنم... گوشهام رو گرفتم تا صدای شکستن تک تک حس هام رو نشنوم...

روزهایی پشت سر گذاشتم که با بغض قهقهه زدم... روزهایی که با اشک لبخند زدم و به همه اطمینان دادم که خوووبم... خیلی خوووب...
روزهایی که توان قدم برداشتن نداشتم و هرچقدر دویدم بازم عقب موندم و سعی کردم بقیه رو حمایت کنم ,با تمام وجودم , بدون حس طلبکاری , بدون توقع ...

روزهایی رو گذروندم که انگار در دو زمان مختلف زندگی کردم... صبحهام هم شب بود هم صبح... شبهام هم صبح بود هم شب! روزهایی که صبحش امیدوار بودم... ظهرش نا امید... عصر همه چیز رو ممکن دیدم و شبهاش اشک ریختم به خاطر اینکه همه چیز محال بود برام...

جای آدم هایی برام خالی شد که نفسم بهشون بند بود و ... همچنان دارم با هواشون نفس میکشم... با عکسهاشون ذوق میکنم و با پیشرفت هاشون حس غرور میکنم و هر لحظه دعاشون میکنم...

تصمیمات اساسی گرفتم و مخالفت های اساسی کردم... جلوی انتقادهای نا سالم رو گرفتم و جاهایی که دردم گرفت بلند اعلام کردم... راه جدید رو با ترس پذیرفتم و با همه سختیاش کنار اومدم ... جلوی احساساتم رو گرفتم و صداقت بیرحمانه با خودم داشتم... در کنار همه دغدغه ها سعی کردم جلوتر برم و .... فکر میکنم موفق شدم...

یک انقلاب اساسی در روابطم با بعضی آدم های اطرافم ایجاد کردم و اصلا پشیمون نیستم... از وقتی که از دور به جایگاه و شان و شخصیت اونها نگاه کردم لبخند رضایت از کاری که کردم روووی لبهامه!  :

"دکتر شیری( که من تا عمر دارم مدیونشون هستم) :

وقتی با یه آدم کم فهم معاشرت میکنی یا آدمی که خودشرا به نفهمی میزنه
وقتی با یه ادم خاله زنک دم به دم میشی
وقتی با آدم احمق دمخور میشی که قضاوتهای عجیب غریبو خرافی داره و تحملش میکنی ،
وقتی رفیق جنگیت کسیه که درکش از دو نانوگرمتستسترون بیشتر نیست ،
وقتی با یه آدم روبرو میشی که دغدغه هایش ، کف هرممازلو است ( مسکن و رستوران و لباس برند و...!) دیگه انتظار نداشته باش که
از  حروم شدن وقتت غصه بخوری
از درجا زدنت  هم خجالت نمیکشی
از تجمع برنامه ای نصفه عمل شده و کارهای نیمه تمامت هم ککت نمیگزه
از نخواندن آخرین مقاله تخصصی رشته ات ، بهت برنمیخوره
یا ندیدن فلان دانشمند و بلد نبودن مفاهیم بلند حافظو  مولوی و ....دردت نمیاره
داری بی غیرت میشی عزیزم
به مردنت ادامه بده یا مثل یه بزرگمرد بکش از اینوضعیت بیرون و نذار زنده به گور بشی و بشه یه مرده متحرک"

سال 90 پر اتفاق ترین سال زندگی من بووود... نمیتونم حجم اتفاقات رو درک کنم...
و....

سال 1391... با یه تغییر اساسی تووی زندگیم شروع شد که کلى خوشحالم کرده...
سلام سال 91... من بیصبرانه منتظر اومدنت بودم... نمیدونم چرا اینهمه هیجان و حس های خوووب دارم...فقط آگاهانه میدونم که :
سال 91 امسال سال سرنوشت ساز زندگیه منه... و من به بهاری جدید...

برای مامان و بابای مهربونم که با صبر , بداخلاقیامو , دلتنگیهامو... نق زدنهام , ساز مخالف از کوک دررفته ام رو تحمل کردن یه دنیا سلامتی و توانایی و شور و شوق زندگی آرزو میکنم...(خیلی این چند روز خسته شدید... عاشقانه میبوسم دستاتون رو... نمیدونم چه جوووری میتونم زحمت هاتون رو جبران کنم)

برای بهترین خواهرهای دنیا... برای پشتیبانهای محکمی که عین کووووه پشت سرم ایستادن و به حمایتشون قدمهای محکم برمیدارم... الهام و الهه جونم و خانواده ی کوچولوشون ... بهترین و شادترین ثانیه ها رو همراه یه دنیا عشق و شور و انگیزه آرزو میکنم و امیدوارم که خدای مهربونِ دوست داشتنی همیشه و همه جا پشت و پناهشون باشه... به خودم میبالم که خدا دوتا فرشته بهم داده... 
(جا داره بگم: الهه جووووونم این چند رووووز که کلی زحمت من رو کشیدی ازت یک دنیا ممنونم مامان دوم من) 

برای همراه عزیزم...یه دوست خوب که کمکم کرد تا در لحظه های سخت قوی باشم... یه همراه دوست داشتنی و مهربون که فکر میکنم هنوز همراهمه... کسی که رفتنش , فهمیدن و درک تغییراتش , عکس العمل هاش و...! خیلی سخت بوده و هست , در عین حال باعث شد بفهمم قطعاً و حکماً خدا من رو با حضرت ایوب اشتباه گرفته... رفت یه جای دور تا یه زندگی جدید رو بسازه و با شناختی که من ازش دارم مطمئنم موفق میشه... عین همیشه هر آنچه که خودش بهترین میدونه, آرزو میکنم...

برای همه ی دوستای خوبم... (مخصوصا هشت تا از نه تامون), برای الهه که اینقدر بهم نزدیکه عین یه خواهر دلسوز... با اینهمه فاصله زمینی و زمانی. روحیه دادناش و حمایتهاش منو به وجد میاره... و یاسمین که از اون سر دنیا هم تنهام نمیگذاره عین روزایی که کنارم بووود باهام همفکری میکنه و... , مرجان مهربون که ممکنه امسال با هم و در کنار هم حماسه ها بسازیم ...همکارهای خوووووبم که هر روز باهاشون زندگی میکنم...  برای همه ی کسایی که با بودنشون... همراهیشون با نوشته هام و خط خطیهام این همه ثانیه های سخت رو برام قابل تحمل کردن...دوستایی که پا به پای من اشک ریختن و خندیدن... دوستایی که با نگران شدناشون بهم جرات و اعتماد به خودم دادن... دوستایی که شاید با یه سوال ساده ی : "خوبی؟" با یه جمله ای که شاید از چند تا کلمه ی روزمره تشکیل شده بود , ادامه دادن رو برام آسون تر کردن... بهترین و شادترین ثانیه ها رو براتون آرزو میکنم ( من به خودم مغرورم و میباااااالم به خاطر داشتن تک تکتون)...

(اینجا جا داره از زحمتهای یاسی و نیوشا و نوشین که هوامو توووی این چند روز داشتن که سرپا بشم تشکر ویژه بکنم... عاشقتونم من!)

برای اساتید خوبی که هنوز مستقیم و غیر مستقیم بهم درس درست زندگی کردن میدن و حضورشون هیچ وقت در زندگیم کمرنگ نیست از خدای مهربون آرامش و تمام خوبیهای دنیا رو میخوام...

در آخر میخوام بگم که ما یکبار زندگی میکنیم.. قدر ثانیه هامون... آدمهای خوووب اطرافمون ... و از همه مهمتر قدر خودمون رو بدونیم... ما همه مخلوق پر از زیبایی خداوندیم, همین ...به همین سادگی...
بجنگیم... اما برای چیزایی که ارزش جنگیدن دارن... یادمون باشه هرچیزی بهایی داره که برای داشتنش بهاش رو باید پرداخت... اگر نپردازیم یا بهمون نمیدنش یا دنیا بدجوری گرون حساب میکنه باهامون! 
یادمون نره که زود دیر میشه... حواسمون به مهلتی که بهمون دادن باشه که خبری از وقت اضافه نیست... تک بعدی زندگی نکنیم و غافل نشیم که یک دفعه به خودمون بیایم و خیلی دیر شده باشه...

و من به بهاری جدید می اندیشم...

دوستون دارم...

دلتون یک دنیا شاد... روزگارتون شیرین... روحتون سبز و قدرتمند...


 
 
مترجم...!
نویسنده : النا.ع - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
 

به نام خالق زیباییها


گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

یک عالمه حس درونم هست... یک عالمه صدا از قلبم میشنوم که نمیتونم معنیشون کنم...
کاش یکی پیدا میشد یه دستگاهی هم داشت که میتونست اینهمه احساس و الهامات عجیب رو که به زبان هاسوایی با من دارن بدون وقفه صحبت میکنن رو ترجمه میکرد... 
زیادی دارم به درونم گوش میدم...
در دوره ی جنگجویی به سر میبرم ... از اینکه بعضیا بعضی وقتا بد جوری جا خالی میدن یکمی دلم میگیره... از ما گفتن بودددد...

امروز روز عجیبی بود... (به رسم همه ی 13 اسفندها... یه حس خاص دارم...)


 
 
وای بر من...
نویسنده : النا.ع - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
 

 

به نام خالق زیباییها

lovely photographs of rain

میدانیم؟! نه نمیدانیم...
که نگاهها همیشه رمزی دارند چهار رقمی...
که نگاهها دردی را تازه میکنند... شوقی را زنده میکنند... یادی را تازه میکنند...

که صداها رمزی دارند سه رقمی...
 قلبی را میتوانند بلرزانند... چشمی را بگریانند... لبی را بخندانند... حسی را در گوشه ی خلوت دلی قلقلکی بدهند و ذهنی را , قلبی را با شوقی کودکانه به تکاپو بیندازند...

که باران هم رمزی دارد... پنج رقمی...
فقط او که گوش میسپارد میداند... فقط او که میرقصد با همنوازی باران و  زمین... که باید زیر باران رفت... که باید لبریز شد از صدای باران... که باید غرق شد در نگاه هر قطره که چه بی منت محبتش را میبخشد...

وای از آن روزی که فراموش کنیم که باید فراموش کنیم... سنگینی نگاهی بی مورد را ... صدایی ناموزون را که با سازی کوک نشده روزی در زندگیمان نواخته شده...

باید فراموش کنیم تکرار را... تکرارهایی که صبح ها در بستر طلوع متولد میشوند و بوی مترسک میدهند و شب ها از دروازه ی غروب به روی برگ های سفید دفتر خاطرات میخزند...
وای بر من اگر به زیر باران چترم را نبندم تا قطره ها گونه هایم را بوسه باران کنند...
وای بر من اگر روی سنگفرشهای شکسته لی لی نروم و شعرهای کودکی ام را زمزمه نکنم... اگر صبح ها قبل از بیداری چشمانم لبخندم را نثار خورشید نکنم...

یادم نرود که میتوانم... میتوانم پایان دهم هر آنچه که آغاز کرده ام... میتوانم گریه کنم... شاد باشم و گریه کنم ,غمگین باشم و اشک بریزم... یادم باشد که مالک اشکهایم , چشمهایم , قلبم و روح و احساسم ... من هستم... خودِ خودِ من...

مبادا رمزهای صدایم و نگاهم از خاطرم بروند و بلرزانند دلی را , بگریانند چشمی را و بیدار کنند دردی را... وای بر من...

وای از آن روزی که غافل شویم... که محبتی را از صدا و نگاهمان بیجا حذف کنیم...
مراقب صداهامان , نگاههامان باشیم...


 
 
با من حرف بزن ... صدای سکوتت را نمیشنوم...
نویسنده : النا.ع - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠
 

به نام خالق زیباییها

lovely photographs of rain
با من حرف بزن... صدای سکوتت را نمیشنوم....
با من حرف بزن... با من بگو از هر آنچه که دیگران از لمس تار و پودش عاجزند...
بگو از چرایی تمام لحظاتی که در قبال "دلم تنگ شده"هایم سکوت میکنی...
از لحظاتی که به آسمان میروم تا بگویم "دوستت دارم" و از لحظاتی که سکوت متقابلت از بین ابرها به قعر زمین فرودم میاورد...
با من حرف بزن... گوشهایم برای شنیدن سکوتت آموزش ندیده اند... این روزها که گوشهایم ,ابزار دل و دست و چشمانم شده... این روزها که فقط گوشهایم هستند که بودنت را یاداوری میکنند... با سکوتت دل و دست و دیده ام را آزار نده...
 در این روزهای آسان , در این شبهای سخت... در این روزهای خوب ,در این شبهای بی رحم... در این روزهای زود در این شبهای دیر... هیچ صدایی نیست که وجودم را بلرزاند جز سکوت... در این شبها , سکوت که میکنی حریر نازک دلم خواب بیدهای پیر وحشی را میبیند که بند بندش را از هم میدرند...
سکوت همیشه هم معجزه نمیکند.... گاهی طلسم میکند جادو میکند و آتش میزند... آنوقت است که باران هم آتش را خاموش نمیکند... آنوقت است که کم کم دیر میشود... مثل آن روزها که زود دیر شد... یادت هست؟! آنوقت است که فریاد هم معجزه نخواهد کرد...
و من میترسم... از رسیدن روزی که دیگر برای گوشهایم صدایت غریبه شده باشد... و من میترسم از زمانی که سکوت آهنگ آشنای آنها شده باشد ...
با من حرف بزن , مثل تمامی لحظاتی که چشمهایمان با هم سخن میگفتند... مثل تمامی ثانیه هایی که دستهایمان در سکوت شعر بی قافیه میخواندند... حالا , چشمها و دستهایم امید به گوشهایم دارند... و گوشهایم صدای سکوت را هرگز معنا نکرده اند...

 
 
← صفحه بعد صفحه قبل →