نویسنده :
النا.ع - ساعت ٢:٤٠ ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠
به نام خالق زیباییها
گالری شهرزاد
با احترام از شما و همراهان محترم دعوت مینماید تا در مراسم افتتاحیه نمایشگاه نقاشی "النا عسگری" شرکت نمایید.
افتتاحیه: پنجشنبه 5 آبان و جمعه 6 آبان 1390 از ساعت 16 الی 20
بازدید برای عموم : شنبه 7 آبان الی دوشنبه 9 آبان 1390 از ساعت 16 الی 19
آدرس : نیاوران - جنب کاخ نیاوران - کاشانک - خ صبوری - 15 غربی - گالری شهرزاد
تلفن : 22812390
نویسنده :
النا.ع - ساعت ۱۱:٠۳ ب.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠
به نام خالق زیباییها
سلام...
حال و حوصله ندارم... تنهایی نشستم توووی اتاقم و دارم کارت دعوت ها رو تا میکنم و یکی یکی با دقت میگذارمشون توی پاکت...
پیش خودم میگم که کاش الان یکی از دوستام پیشم بود و کمکم میکرد این کارو با هم میکردیم.... چقدر دلم برای یه آدم هایی تووووی زندگی تنگ میشه....
یاد الهام میفتم و اشکام بدون اجازه سُر میخورن میان پایین...
این شادیها باید تقسیم بشن.... وگرنه سرٍ گلوت گیر میکنن میشن یه بغض قلمبه... که از گلوت پایین هم نمیره...
شب به خیر... کارت بازی واسه امشب کافیه...
ّپ ن : خدایا... من توان این قایم باشک بازیها رو ن... د...ا ...ر...م .... دست از سرم نمیخوای برداری...؟؟!! جون من این دفعه رووو!! اَی بابا....
نویسنده :
النا.ع - ساعت ۳:٤٦ ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
به نام مهربونترین مهربونا
اولین بارها... آخرین بارها... چقدر به هم نزدیک و چقدر از هم دورند...
آخرین بارها هم میتونن مثل اولین بارها لذت داشته باشن... در عین حال در آخرین بارها غمی نهفته هست که انکار ناپذیر هست...
پُرم از نگفته ها... هی به خودم میپیچم... گوشه ی دل و قلب و فکرم رو جستجو میکنم که نکنه چیزی نگفته باقی بمونه...

به ساعتم نگاه میکنم... ثانیه ها مصمم تر از قبل خیلی منظم پشت هم صف میکشند...
ضربان قلبم هم با ثانیه ها مسابقه گذاشتن... دستم رو روی سینه ام میگذارم... صدای قلبم رو میشنوم... این فقط میتونه نشونه ی یک چیز باشه...

لبخندم با نگاهی به تقویمی که روی اون روزها پشت سر هم نوشته شده روی لبهای بسته ام خشک میشه......
یکبار دیگه همه ی روزها رو میشمرم...
نه... کم میشه... هر دفعه کمتر از دفعه ی قبل...
نفس عمیق میکشم.... عمى..ی..ی...ق.... اشک حلقه زده توی چشمهام خشک میشه...
به تمام ثانیه های قشنگی که گذشته... به تمام روزهای خوب فکر میکنم...
یه جایی اون ته تهای قلبم حس ّ خوبی رو پیدا میکنم...

همین کافیه... همین صدای قلب همین حس ّ خوب... همین خاطره ها... همین ... زندگی مجموعه ای از همین ثانیه هاست... چقدر خوبه که توی یکسال به اندازه ی تمام عمر گذشته ات خوب باشه حالت...
برای من همین کافیه.. که این ثانیه ها از خاطرمون نره ...
یه روزی... یه جایی... یه چیزی... یه کسی.... صبر داشته باش... صبر داشته باش...
نویسنده :
النا.ع - ساعت ٥:۱٩ ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
به نام خالق زیباییها
امروز یه شوک خیلی غیر مترقبه بهم وارد شد...
چه قدر سخته ...
وقتی که انتظار نداری اتفاقی به این زودیها رخ بده... بفهمی خیلی زودتر از موعد مقرر قراره اتفاق بیفته...
خیلی سخته که جلوی بغضت رو بگیری و اشکات نیاد...
خیلی سخته که وانمود کنی فقط خوشحالی و اشکات اشک شوقه...
نه... من نمیتونم این چیزها رو وانمود کنم...
من خیلی ناراحت خواهم شد...
من خیلی هم غصه دار خواهم شد...
من...
در کنار همه ی اینها من تحمل همه چیز رو خواهم داشت...
خیلی سخته... در عین حال ممکنه...
اگر سختیاشو به جونم میخرم به خاطر اینه که میدونم در قبال این صبر کردن ها قرار چه چیز با ارزشی رو بدست بیارم...
اشکی میشویییییییم....
نویسنده :
النا.ع - ساعت ۱٢:٠٧ ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
به نام خالق زیباییها
مریض شده... گوشش چرک کرده...
پاش ورم کرده!...
وقتی هم که مریضه شدیدا لوس میشه...
دلش تنگ شده!!! هم برای خواهرش... هم برای تو ... تازه ه ه ه ه... از این 7 روز فقط 2 روز گذشته...!! م م م م م م....
I cant go to sleep I’m just thinking of both of you...
Im so "ashki" right now...
"میرم داروهامو بخورم... دکتره میگفت قرص ضدحساسیت بهم داده که خواب آوره! شاید اینجوری بتونم بخوابم..."
نویسنده :
النا.ع - ساعت ۱٢:٥٥ ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠
به نام خودت مهربون
یه دفترچه از نوشین گرفته بودم... تووووش لغت زبان بود...
2سال پیش بود... شعر پایین روی جلد اون نوشته شده بود... ان موقع ها فقط میخوندمش و هر دفعه لذت میبردم...
امشب دلم میخواست باد دیوووونه رو خفه کنم...
"بلا تکلیفم!
مثل کتاب فراموش شده ای ,
رو نیمکت یه پارک سوت و کور...
که باد دیوونه,
نخونده ورقش میزنه..."
باد دیوووونه؟!
بادی ست موسمی که هر چند یکبار زندگی مارو به بازی میگیره....
بادی ست وحشی که چشم شورش رو روی تموم خوشبختی هات درشت میکنه...
باد دیوونه رو....
دوست ندارمش... اصلا...
بازی گردو شکستم رو وقتی روووو لبه ی یه برج 100 طبقه بازی کنی با هر قدمی که بر میداری ته دلت لرزش عمیقی رو احساس میکنی که ... ترسش زیادٍ... خیلی زیاد..... نطق عالمانه ی احمقانه ی..... :"در عین حال این ترسهاست که زندگی رو قشنگ میکنه...!!!"
چقدر خودم رو قشنگ گول میزنم... چقدر ساده و بی شیله پیله دارم به خودم دلداری میدم...
"سردم است... امشب سردم است.... کنار پنجره شب سیاه است و آفتاب درون دلم غوغا میکند... من سردم است... این خاصیت تب و لرز هایی ست که به نام عشق در رگ های ما جاری میشود... من... سردم است... طبیب نسخه ی دستان تو را برایم پیچیده... "
نویسنده :
النا.ع - ساعت ۱:۳٢ ق.ظ روز سهشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠
به نام خالق زیباییها
سلام
خوابم نمیبره... با اینکه بیخوابی شدید دارم... خیلی هم خسته شدم امروز... ولی بازم خوابم نمیبره...

داشتم به این موضوع با عصبانیت می اندیشیدم که :
بدترین وضعیت ممکنه وقتی اتفاق میفته که گاه و بیگاه به خودِ خودت گیر میدی...
سختترین وضع ممکنه وقتیه که سعی کنی رعایت همه رو بکنی...
مضحکترین جمله اینه که :"تورو خدا توی این موقعیت تو دیگه غُر نزن"
اِ...!!! رووووی پیشونیه من ، خدا نکته ای رو قید کرده احیاناً؟!!!! شاخهام معلومه؟!!!!
"چه ساده عادت می کنیم گاهی
به بودن ها
و اینبار شاید
نبودن ها
این روزها هی عادت می کنم...."
نمیدونم والّاااااااااااا.....
شبیه علامت سواله قیافم...
-خدایا شما که بهتر از همه میدونی نسبت به هر چیزی که توش ابهامات الکی و مزخرفه آلرژی دارم... !!
"گاهی دوست داری بپرسی ... سوالای بی جواب...
گاهی دوست داری بخندی.. به لحظه های ناب ِ ناب...
گاهی دوست داری ببینی ... دوستت دارم های بی کلام...
گاهی از پشت پنجره که خیره میشی به کوره راه... دوست داری دستی ببینی که با خنده میگه سلام...
گاهی اخم میکنی تا یکی بیاد دست بکشه روی سرت... بگه : عزیزم غصه ای داری شما؟!
تو هم اخماتو وا بکنی فقط بگی : آره ... کمبود شما... "
فقط چند ساعت از زندگی فرصت میخوام.... میخوام برای چند ساعت مرخصی بگیرم...

نه.... این بهتره که زندگی مرخصی بگیره...
زندگی... میشه چند ساعتی صبر کنی تا من بهت برسم...؟!
حیف که نمیشه... این اصلا حس خوبی برام نداره که دارم دنبال زندگی میدوم!! اصلا.....!!!
شب خوش...!
نویسنده :
النا.ع - ساعت ٤:٢۳ ب.ظ روز جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠
به نام خالق زیباییها

نه نمیدانی...
نه... تو نمیدانی که در مکتب من آموزگار دستور زبان نقطه چین یاد نداد...
من زبان نقطه چینی بلد نیستم...بیا به خاطر خدا هم که شده برایم نقطه چین ننویس...
← صفحه بعد
صفحه قبل →