صد هزار حباب

 
میخ زندگی شده ام!
نویسنده : النا.ع - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠
 

 

به نام خالق زیباییها

 میخی

وقتی میخ زندگی میشوم... همه و همه را میخ میبینم! حتی خودم رو....

هست زبان برون در

حلقه ی در چه میشوی؟

در بشکن به جان تو

سوی روان روانه شو...

در  بشکن به جان تو سوی روان روان شوی...


 
 
لبخند بزن
نویسنده : النا.ع - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠
 

 

به نام خالق زیباییها

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

لبخند بزن
بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا
و بدان که همین دنیا روزی آن قدر شرمنده می شود
که به جای پاسخ به لبخندهایت
با تمام سازهایت می رقصد
! باور کن

مرسی از خواهر عزیز


 
 
یادآوری!
نویسنده : النا.ع - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠
 

به نام خدا

( نوشته شده در : ام م  م م... یادم نیست! یه چند وقت پیش... یادش به خیر چقدر  عصبانی بودم!! و من با ویل دورانت موافقم که مى‌گوید: *شادى از خرد عاقل‌تر است.* )

سلام...


من اومدم... اینقده حرص خوردم این چند روزه که انتهای حلقم دوباره به شدت درد میکنه!! سعی کردم سرم رو با درس یا بازی (انگری بٍرد(به حق کارهای نکرده!بااازی؟! من؟!!)) گرم کنم! نمیشه... هم استرس دارم هم بعضیا لطف میکنن شیرین کاری در میارن... آخه چی بگم من؟!!! هااااا؟!

پ ن :آخ که چقده گلوی مبارک اینجانب درد میکند!! هه....


 
 
نتیجه : برنده برنده
نویسنده : النا.ع - ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠
 

 

تق تق تق....

توی خواااب و بیداری بودم که...

قبل از اینکه چشمام رو باز کنم صدای تیله هاشو (همون تیله رنگیا) شنیدم...

به سرعت از روی تخت پاشدم.... تا چشمای درشت و قهوه ای رنگش به چشمام افتاد بالهاشو به نشونه ی سلام جمع کرد و لبخند گرمی زد....

با اینکه دلم با لبخندش همیشه میلرزه خودمو بی توجه نشون دادم و به سمت پنجره رفتم و بازش کردم تا اگه دوست داره بیاد توووو....

دوباره برگشتم زیر پتو و سرم رو کردم زیر بالش...

 با تعجب گفت: باهام قهری؟!

گفتم: با تو؟.... با اونی که تورو فرستاده اینجا منت کشی , قهرم...

گفت : اما من خودم که همیشه اینجام...

گفتم : برو بهش بگووو... بگوووو نداشتیمااا.... این دیگه رسم خداییش نیست.... اینجای بازی رو دیگه داره به نفع خودش تموم میکنه...

لبخند شیطنت آمیزی زدو گفت : حالا نه که همیشه به نفع خودت تموم نشده؟!!!

بلند شدم نشستم و عین بچه ها زدم زیر گریه...

گفتم : منم خوب تا یه جایی توان بازی دارم... دیگه نمیتونم...

لبخندش مهربون شده بود , گفت : اگه میدونست توان ادامه نداری باهات تا اینجا بازی رو ادامه نمیداد... یادت نره که تووووی بازیهاش همیشه نتیجه برنده برنده اعلام میشه...

راست میگفت... همیشه توووی بازیها حتی اگه به ظاهر باخته بودم در باطن برده بودم.... همه ی لحظه هایی که روی لبه ی تیغ راه رفته بودم و یه وزش باد کوچیک لازم بووود تا...  یادم اومد که برده بودم... اما...

دیگه آماده شده بووود که بره... تیله هاشو جمع کرد و طبق عادتش یه دونه ازشون گذاشت لبه ی پنجره... پرهای سفیدشو باز کردو رفت....

یاد این جمله افتادم که : برنده همیشه تنهاست....


 
 
نمایشگاه نقاشی
نویسنده : النا.ع - ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠
 

به نام خالق زیباییها

 

گالری شهرزاد
با احترام از شما و همراهان محترم دعوت مینماید تا در مراسم افتتاحیه نمایشگاه نقاشی "النا عسگری" شرکت نمایید.
افتتاحیه: پنجشنبه 5 آبان و جمعه 6 آبان 1390    از ساعت 16 الی 20
بازدید برای عموم : شنبه 7 آبان الی دوشنبه 9 آبان 1390    از ساعت 16 الی 19
آدرس : نیاوران - جنب کاخ نیاوران - کاشانک - خ صبوری - 15 غربی - گالری شهرزاد
تلفن : 22812390


 
 
حوصله ام که سر میرود!
نویسنده : النا.ع - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠
 

به نام خالق زیباییها

سلام...

حال و حوصله ندارم... تنهایی نشستم توووی اتاقم و دارم کارت دعوت ها رو تا میکنم و یکی یکی با دقت میگذارمشون توی پاکت...

پیش خودم میگم که کاش الان یکی از دوستام پیشم بود و کمکم میکرد این کارو با هم میکردیم.... چقدر دلم برای یه آدم هایی تووووی زندگی تنگ میشه....

یاد الهام میفتم و اشکام بدون اجازه سُر میخورن میان پایین...

این شادیها باید تقسیم بشن.... وگرنه سرٍ گلوت گیر میکنن میشن یه بغض قلمبه... که از گلوت پایین هم نمیره...

شب به خیر... کارت بازی واسه امشب کافیه...

ّپ ن : خدایا... من توان این قایم باشک بازیها رو ن... د...ا ...ر...م .... دست از سرم نمیخوای برداری...؟؟!! جون من این دفعه رووو!! اَی بابا....


 
 
First times... Last times...
نویسنده : النا.ع - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
 

به نام مهربونترین مهربونا

 

اولین بارها... آخرین بارها... چقدر به هم نزدیک و چقدر از هم دورند...

آخرین بارها هم میتونن مثل اولین بارها لذت داشته باشن... در عین حال در آخرین بارها غمی نهفته هست که انکار ناپذیر هست...

پُرم از نگفته ها... هی به خودم میپیچم... گوشه ی دل و قلب و فکرم رو جستجو میکنم که نکنه چیزی نگفته باقی بمونه...

 

به ساعتم نگاه میکنم... ثانیه ها مصمم تر از قبل خیلی منظم پشت هم صف میکشند...

ضربان قلبم هم با ثانیه ها مسابقه گذاشتن... دستم رو روی سینه ام میگذارم... صدای قلبم رو میشنوم... این فقط میتونه نشونه ی یک چیز باشه...

 

لبخندم با نگاهی به تقویمی که روی اون روزها پشت سر هم نوشته شده روی لبهای بسته ام خشک میشه......

یکبار دیگه همه ی روزها رو میشمرم...

نه... کم میشه... هر دفعه کمتر از دفعه ی قبل...

نفس عمیق میکشم.... عمى..ی..ی...ق.... اشک حلقه زده توی چشمهام خشک میشه...

به تمام ثانیه های قشنگی که گذشته... به تمام روزهای خوب فکر میکنم...

یه جایی اون ته تهای قلبم حس ّ خوبی  رو پیدا میکنم...

 همین کافیه... همین صدای قلب همین حس ّ خوب... همین خاطره ها... همین ... زندگی مجموعه ای از همین ثانیه هاست... چقدر خوبه که توی یکسال به اندازه ی تمام عمر گذشته ات خوب باشه حالت...

برای من همین کافیه.. که این ثانیه ها از خاطرمون نره ...

 

یه روزی... یه جایی... یه چیزی... یه کسی.... صبر داشته باش... صبر داشته باش...


 
 
وقتی که سوپرایز میشوی...
نویسنده : النا.ع - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
 

به نام خالق زیباییها

امروز یه شوک خیلی غیر مترقبه بهم وارد شد...استرس

چه قدر سخته ...

وقتی که انتظار نداری اتفاقی به این زودیها رخ بده... بفهمی خیلی زودتر از موعد مقرر قراره اتفاق بیفته...تعجب

خیلی سخته که جلوی بغضت رو بگیری و اشکات نیاد...

خیلی سخته که وانمود کنی فقط خوشحالی و اشکات اشک شوقه...

نه... من نمیتونم این چیزها رو وانمود کنم...قهر

من خیلی ناراحت خواهم شد...ناراحت

من خیلی هم غصه دار خواهم شد...گریه

من...

در کنار همه ی اینها من تحمل همه چیز رو خواهم داشت...لبخند

خیلی سخته... در عین حال ممکنه...

اگر سختیاشو به جونم میخرم به خاطر اینه که میدونم در قبال این صبر کردن ها قرار چه چیز با ارزشی رو بدست بیارم...

اشکی میشویییییییم....افسوس


 
 
← صفحه بعد صفحه قبل →