به نام خالق زیباییها
سلام...
حال و حوصله ندارم... تنهایی نشستم توووی اتاقم و دارم کارت دعوت ها رو تا میکنم و یکی یکی با دقت میگذارمشون توی پاکت...
پیش خودم میگم که کاش الان یکی از دوستام پیشم بود و کمکم میکرد این کارو با هم میکردیم.... چقدر دلم برای یه آدم هایی تووووی زندگی تنگ میشه....
یاد الهام میفتم و اشکام بدون اجازه سُر میخورن میان پایین...
این شادیها باید تقسیم بشن.... وگرنه سرٍ گلوت گیر میکنن میشن یه بغض قلمبه... که از گلوت پایین هم نمیره...
شب به خیر... کارت بازی واسه امشب کافیه...
ّپ ن : خدایا... من توان این قایم باشک بازیها رو ن... د...ا ...ر...م .... دست از سرم نمیخوای برداری...؟؟!! جون من این دفعه رووو!! اَی بابا....
به نام مهربونترین مهربونا
اولین بارها... آخرین بارها... چقدر به هم نزدیک و چقدر از هم دورند...
آخرین بارها هم میتونن مثل اولین بارها لذت داشته باشن... در عین حال در آخرین بارها غمی نهفته هست که انکار ناپذیر هست...
پُرم از نگفته ها... هی به خودم میپیچم... گوشه ی دل و قلب و فکرم رو جستجو میکنم که نکنه چیزی نگفته باقی بمونه...
![]()
به ساعتم نگاه میکنم... ثانیه ها مصمم تر از قبل خیلی منظم پشت هم صف میکشند...
ضربان قلبم هم با ثانیه ها مسابقه گذاشتن... دستم رو روی سینه ام میگذارم... صدای قلبم رو میشنوم... این فقط میتونه نشونه ی یک چیز باشه...
لبخندم با نگاهی به تقویمی که روی اون روزها پشت سر هم نوشته شده روی لبهای بسته ام خشک میشه......
یکبار دیگه همه ی روزها رو میشمرم...
نه... کم میشه... هر دفعه کمتر از دفعه ی قبل...
نفس عمیق میکشم.... عمى..ی..ی...ق.... اشک حلقه زده توی چشمهام خشک میشه...
به تمام ثانیه های قشنگی که گذشته... به تمام روزهای خوب فکر میکنم...
یه جایی اون ته تهای قلبم حس ّ خوبی رو پیدا میکنم...

همین کافیه... همین صدای قلب همین حس ّ خوب... همین خاطره ها... همین ... زندگی مجموعه ای از همین ثانیه هاست... چقدر خوبه که توی یکسال به اندازه ی تمام عمر گذشته ات خوب باشه حالت...
برای من همین کافیه.. که این ثانیه ها از خاطرمون نره ...
یه روزی... یه جایی... یه چیزی... یه کسی.... صبر داشته باش... صبر داشته باش...
به نام خالق زیباییها
امروز یه شوک خیلی غیر مترقبه بهم وارد شد...
چه قدر سخته ...
وقتی که انتظار نداری اتفاقی به این زودیها رخ بده... بفهمی خیلی زودتر از موعد مقرر قراره اتفاق بیفته...
خیلی سخته که جلوی بغضت رو بگیری و اشکات نیاد...
خیلی سخته که وانمود کنی فقط خوشحالی و اشکات اشک شوقه...
نه... من نمیتونم این چیزها رو وانمود کنم...
من خیلی ناراحت خواهم شد...
من خیلی هم غصه دار خواهم شد...
من...
در کنار همه ی اینها من تحمل همه چیز رو خواهم داشت...
خیلی سخته... در عین حال ممکنه...
اگر سختیاشو به جونم میخرم به خاطر اینه که میدونم در قبال این صبر کردن ها قرار چه چیز با ارزشی رو بدست بیارم...
اشکی میشویییییییم....
نظرات ()