صد هزار حباب

 
باد دیوووونه؟!
نویسنده : النا.ع - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠
 

به نام خودت مهربون

یه دفترچه از نوشین گرفته بودم... تووووش لغت زبان بود...

2سال پیش بود... شعر پایین روی جلد اون نوشته شده بود... ان موقع ها فقط میخوندمش و هر دفعه لذت میبردم...

امشب دلم میخواست باد دیوووونه رو خفه کنم...

"بلا تکلیفم!

مثل کتاب فراموش شده ای ,

رو نیمکت یه پارک سوت و کور...

که باد دیوونه,

نخونده ورقش میزنه..."

باد دیوووونه؟!

بادی ست موسمی که هر چند یکبار زندگی مارو به بازی میگیره....

بادی ست وحشی که چشم شورش رو روی تموم خوشبختی هات درشت میکنه...

باد دیوونه رو....

دوست ندارمش... اصلا...

بازی گردو شکستم رو وقتی روووو لبه ی یه برج 100 طبقه بازی کنی با هر قدمی که بر میداری ته دلت لرزش عمیقی رو احساس میکنی که ... ترسش زیادٍ... خیلی زیاد.....  نطق عالمانه ی احمقانه ی..... :"در عین حال این ترسهاست که زندگی رو قشنگ میکنه...!!!"

چقدر خودم رو قشنگ گول میزنم... چقدر ساده و بی شیله پیله دارم به خودم دلداری میدم...

"سردم است... امشب سردم است.... کنار پنجره شب سیاه است و آفتاب درون دلم غوغا میکند... من سردم است... این خاصیت تب و لرز هایی ست که به نام عشق در رگ های ما جاری میشود... من... سردم است... طبیب نسخه ی دستان تو را برایم پیچیده... "


 
 
میشه از زندگی مرخصی ساعتی گرفت؟!
نویسنده : النا.ع - ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠
 

به نام خالق زیباییها

سلام

خوابم نمیبره... با اینکه بیخوابی شدید دارم... خیلی هم خسته شدم امروز... ولی بازم خوابم نمیبره...

داشتم به این موضوع با عصبانیت می اندیشیدم که :

بدترین وضعیت ممکنه وقتی اتفاق میفته که گاه و بیگاه به خودِ خودت گیر میدی...

سختترین وضع ممکنه وقتیه که سعی کنی رعایت همه رو بکنی...

مضحکترین جمله اینه که :"تورو خدا توی این موقعیت تو دیگه غُر نزن"

اِ...!!!  رووووی پیشونیه من ، خدا نکته ای رو قید کرده احیاناً؟!!!! شاخهام معلومه؟!!!!

"چه ساده عادت می کنیم گاهی
به بودن ها
و اینبار شاید
نبودن ها
این روزها هی عادت می کنم...."

نمیدونم والّاااااااااااا.....

شبیه علامت سواله قیافم...

-خدایا شما که بهتر از همه میدونی نسبت به هر چیزی که توش ابهامات الکی و مزخرفه آلرژی دارم... !!

"گاهی دوست داری بپرسی ... سوالای بی جواب...

گاهی دوست داری بخندی.. به لحظه های ناب ِ ناب...

گاهی دوست داری ببینی ... دوستت دارم های بی کلام...

گاهی از پشت پنجره که خیره میشی به کوره راه... دوست داری دستی ببینی که با خنده میگه سلام...

گاهی اخم میکنی تا یکی بیاد دست بکشه روی سرت... بگه : عزیزم غصه ای داری شما؟!

تو هم اخماتو وا بکنی فقط بگی : آره ... کمبود شما... "

فقط چند ساعت از زندگی فرصت میخوام.... میخوام برای چند ساعت مرخصی بگیرم...

نه.... این بهتره که زندگی مرخصی بگیره...

زندگی... میشه چند ساعتی صبر کنی تا من بهت برسم...؟!

حیف که نمیشه... این اصلا حس خوبی برام نداره که دارم دنبال زندگی میدوم!! اصلا.....!!!

شب خوش...!


 
 
نقطه چین نویسی...
نویسنده : النا.ع - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠
 

به نام خالق زیباییها

 

نه نمیدانی...
نه... تو نمیدانی که در مکتب من آموزگار دستور زبان نقطه چین یاد نداد...
من زبان نقطه چینی بلد نیستم...بیا به خاطر خدا هم که شده برایم نقطه چین ننویس...