صد هزار حباب

 
طنز تراژدی هستش که یه مدت زمانی ازش گذشته باشه...!!
نویسنده : النا.ع - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠
 

به نام خالق زیباییها

 

"ببخشید میشه این پیازی که چند روزه زیر چشمای منه بردارید؟!! با شما هستم هااااا...

نه مثل اینکه کسی نیست بیاد برداره این پیازرو  وا ی که چقده چشمام میسوزه....

آخ آخ.... اشکام میاد همینطوری...

عجب پیازیه ها...!!

نه.... اصلا من گریه میکنم؟؟... کی گفته؟!!

نه ... نه... اشتباه نکن... کار کار ِ این پیازست....

بلند شدم رفتم آرایشم رو شستم... مسواکم رو هم زدم...! آماده ی آماده واسه گریه کردن...

چند روزیه که احتیاج شدید دارم از ته ته تهِ دلم اشک بریزم... با اجازتون همون اَ....ر بزنم...!! یاد یاسی به خیر که همیشه میگفت : نانا گریه داری؟! خوب گریه کن... گریه کن تا خالی بشی!"

همیشه میگن طنز تراژدی هستش که یه مدت زمانی ازش گذشته باشه...

حالا از تراژدی بالا یه هفته ای میگذره و من حالم خوب شده...لبخند

اونشب یه دل سیر گریه کردم... اینقدرها هم نچسبید... اگه میرفتم یه جایی دور از تمدن و راحت جیغ میزدم خیلی بهترتر بود (!)عینک

 خیال باطلکاش آدم ها یه کم... فقط یه کم به این قضیه فکر کن که :

"و  قتی  کسی حالش بده بهش نگید
ای بابا اینم می گذره ،
نگید درست می شه،
نخواهید با جوک...های مسخره بخندونیدش
دلقکنمی خواد بخنده. خنده اش نمیاد غصه داره. می فهمین؟ غصه.
براش از فلسفه ی زندگی حرف نزنین.
از انرژی مثبت و مثبت باش و به چیزهایی که داری فکر کن حرف نزنید.
وقتی کسی ناراحته اصلا این شما نیستین که باید حرف بزنین.
شما در حقیقت باید حرف نزنید. باید دستش رو بگیرید. بغلش کنید. تو چشم هاش نگاه کنید. براش چایی بریزید.فرشته
براش یک چیزی که دوست داره بریزید یا بپزید.
بذارید جلوش. بعد حرف نزنید. بذارید اون حرف بزنه و شما گوش کنید.
هی فکر نکنید باید نظریه صادر کنید و نصیحت کنید.
فکر نکنید اگه حرف نزنید خیلی اتفاق بدی می افته.
شما جای اون آدم نیستید.کلافه
شما زندگی اون آدم رو از وقتی به دنیا اومده زندگی نکردید.
پس نظریه ها و حرف هاتون به درد خودتون می خوره.
بله. دستش رو بگیرید. بغلش کنید. سکوت کنید.
.اگه دلش خواست خودش حرف می زنه"قهر
 
من هم در اون چند روز داغونی که گذروندم شاید دنبال این میگشتم که یه نفر برای کسری از ثانیه محکم بغلم میکرد و منم با دل سیر گریه میکردم... تا بتونم آروم بشم , اونوقت حالم خیلی زودتر بهترتر میشد! مه شاید حرف هاشون درست بود در عین حال به جا نبود... من فقط میخواستم گریه کنم... ولی کسی اجازه نمیداد! گریه
پ ن : میدونستم که شاید مشکل اصلی توی اتفاقات اخیر بی نظمی خودم بوده ولی... بگذریم... مهم اینه که الان خوبم....چشمک

 

 


 
 
خوشحالم...
نویسنده : النا.ع - ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠
 

به نام خالق زیباییها

سلام خُب...

خوابم نمیاد....

خیلی خوبم...

شاد باشید یه عالمه...


 
 
فایده نداره که...پس کاری بکن....
نویسنده : النا.ع - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
 

 

سلام..!

با اینکه خیلی ناراحتم...

خیلی...

با اینکه همه چیز بهم ریخته ! درسام... کارم... زندگی...

با اینکه اعتماد به نفسم رو شدیدا از دست دادم...

با اینکه یه چیزی هم عین خوره افتاده توی جونم!!!!

با اینکه نمیدونم باید چیکار کنم...

با اینکه یه عالمه نوشته ای که گذاشته بودم تا بعد امتحانام بیارم اینجا بگذارم هم فکر کنم با چرکنویس ها انداختم دوووور!!

اومدم وبلاگم رو بنویسم تا شاید آروم بشم...

نوشتم...پست قبلی...!

حتی توی فیس بوک هم نوت کردمش..

اومدم پایینتر دیدم که ای وای... چرا تمام نوشته های اخیرم ناراحته؟!

"خوب ناراحتم... درست...

جلوی مامان ناراحت نباشم چون پا به پای من عصبی میشه , ناراحت میشه نگران میشه... کبود میشه.... اووووپس...

بابا نفهمه که ناراحتم!!... (همچین هم تفاوتی نمیکنه چون من بزرگ شدم مشکلاتم رو باید خودم حل کنم)... who cares?!!!!!!!!!

الهام یه وقت از پشت اووو"وووو نفهمه ناراحتم, غصّه دارم, اشک دارم, بغض دارم, حرف دارم, اصلا دلم تنگه نق نق دارم... آخه طفلی اونور دنیا دستشم که نمیرسه حداقل بغلم کنه بگه ناراحت نباش من پشتتم...!!!

الهه نفهمه... غصّه میخوره خُب گناهی... گناهی همش گفت الی حواست باشه ها... فقط به این فکر کن که باید زودتر بری...!!

اونم با اینکه میدونه... !نه...!! خیلی چیزا رو نمیدونه.... یا حداقل میدونه و به روش نمیاره! نمیدونه من ناراحتم... نمیدونه نگرانم... نمیدونه که... راستی راستی... بدون شوخی... اوپس... فقط هی چپ بره راست بره... بگه من میدونستم اینطوری میشه...!! من که بهت گفته بودم...

باشه... من اشتباه کردم! حالا چی؟!

بعضیا هم نفهمن...! از قصد نفهمن, چون بفهمن خیلی هم خوشحال میشن... !!"

آخ که چقدر نق نق...

آره... داشتم میگفتم...

پستها رو دیدم گفتم خوب که چی؟! مثلا این همه غر و اشک و ناله که چی؟! پاشو کاری بکن...

الانم قهقهه ام نمیآید...

سعیم رو میکنم که لبخند بزنم!

 تصمیمم رو گرفتم که فعلا بیخیال ناراحتی بشم... کاری که از دستم بر نمیاد تا اتفاقات عوض بشه! ( عوضی ممکنه بشه ولی عوض نه)!!

تلاشم رو میکنم که بهترین کار ممکن رو انجام بدم...

 عصر میرم کلاس نقاشی یه ذره خیلی زیاد حالم رو خوب میکنه...


 
 
The rain...
نویسنده : النا.ع - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
 

به نام خالق زیباییها

The rain is pouring in my soul...

The rain is poring in my soul...

The rain is dancing in my eyes...

The rain...

while I found out that I cant change anything right now, Im dancincing with the rain in my soul...

Anyone who says sunshine brings happiness has never danced in the rain...

Let the rain fall down and wake my dreams, let it wash away my sanity, 'cause I wanna feel the thunder, I wanna scream, let the rain fall down I'm coming clean, I'm coming clean...

Im sure after the go0d rain,after my inside world to be washed, the rainbow will appear in the sky...

Im sure...