صد هزار حباب

 
نجات یک رابطه ی عاطفی خوب
نویسنده : النا.ع - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

به نام  خالق زیبایی ها

سلام...

داشتم از بیمارستان بر میگشتم شرکت که یه جمله ی جالب به چشمم خورد که  حس کردم برای روابط عاطفی هم بکار بگیریمش بد نیست ، این بود که تغییرش دادم به این جمله که میخوام الان بنویسم براتون:

"گاه برای نجات یک رابطه ی عاطفی خوب ، دانستن یک نکته کافی است..."

من فکر میکنم خیلی از ماها که دوست داریم در روابط عاطفی موفق باشیم ، وقتی رو باید برای یاد گرفتن نکات ریزی بگذاریم که میتونن تغییرات اساسی رو در جهت بهبود روابطمون ایجاد کنند...

به قول دکتر شیری روابط عاطفی خوب داشتن یک مهارت است و آموختنی... این حتما ممکنه که یک نفر در خانواده ای با روابط اجتماعی کم و نه چندان گسترده و خوب هم بتونه به همون اندازه موفق بشه در ارتباطاتش که یک نفر در خانواده ای با روابط اجتماعی فوق العاده خوب که از کودکی یاد گرفته حرفه ای عمل کردن رو  ، فقط باید آموزش ببینه که چطور تغییر کنه.

موضع نگیرید که بعضیها ذاتا کم رو و خجالتی هستن! اگر کسی واقعا بخواد ، تغییر میکنه و میتونه در روابط عاطفی هم از من و شما موفق تر باشه...

مهمه که اول احساسات خودمون رو بشناسیم... بعد بتونیم با شناخت احساسات دیگران عکس العمل های آگاهانه و درست داشته باشیم...

معنی جمله ی بالا هم خیلی واضحه! اگه به دور و اطرافمون نگاه کنیم میبینیم که خیلی از رابطه هایی که حتی یه روزی خیلی خوب بودن یهویی رفتن رووو هوا!

به خاطر ندونستن... و البته خیلی ها رو هم یبینیم که خیلی میدونن! تئوری عالی ی ی ی... در عین حال تجربه نکردن یا بهتر بگم به قول استاد شیری عزیز: دانسته هاشون رو زندگی نکردن ...

چرا یه رابطه عشقولانه یهویی سرد میشه و دو طرف فکر میکنن که دیگری دیگه دوستش نداره؟! چون بهترین رابطه ها هم افت هیجانی دارن... و اگه این قضیه رو بدونیم کف نمیکنیم!! ( به نقل از استادنیشخند)

برنامه های کامپیوترمون رو با علاقه ی هر چه تمام تر به روز میکنیم... اونوقت رابطه هایی که کلّ زندگیمون بهش وابسته است رو میگذاریم به امان خدا...

وقتی یک رابطه اشتباه میخواد تموم بشه و به نفع هر دو طرف هستش که تموم بشه ، با چنگ و دندون نگه داشتنش فایده نداره! چرا که دفعه ی بعدی ضربه ای که به طرفین میزنه قویتر میشه! بگذار تموم بشه! هم تو راحت میشی هم اون و وقتتون تلف نمیشه!!

 سخته؟... درد داره؟... میدونم! در عین حال از طبقه ی دوم بیفتی یا از طبقه ی دهم تفاوتی در نوع فعلش نیست!داری میفتی بههر حال! از طبقه ی دهم که بیفتی دردت خیلی ی ی ی بیشتر میشه!! شایدم ...!! سالهایی هم که بر حسب عادت داری توی این رابطه ی بدرد نخور میگذرونی، طبقه هاییه که داری میری بالا!

دکتر میگفتن: "ادامه دادن یک رابطه اشتباه وقتی که آگاهی پیدا میکنی که اشتباهه ، اشتباه خیلی بزرگتریه!! "

بهتره که بیشتر بخونیم بیشتر یاد بگیریم...

هم آقایون درباره ی خانم ها مطالعه کنن هم خانم ها درباره ی آقایون...

حالا که توی کشوری زندگی میکنیم که آموزشهای ارتباط عاطفی با سرعت کندی حرکت میکنه اون هم به اصرار استادای خوبی که من از همین جا دست تک تکشون رو میبوسم ، بهتره خودمون به فکر باشیم...

 همیشه میبینیم کسانی رو که رابطه های اشتباه دارن و کاری نمیکنن و مدام دارن به جون دنیا و خدا و پدر مادرشون نق میزنن! و حتی کسانی که روابط خوبی هم دارن اما استرس دارن که نکنه ما هم به جمع این نق نقوها بپیوندیم!

 چی کار باید کرد؟ نمیدونم...

هر کاری از دستمون بر میاد!وقتی نمیتونیم یقه کسی جز خودمون رو بگیریم فقط کافیه حواسمون رو بیشتر جمع کنیم و مچ اولین کسی که در مواقع حساس میگیریم مچ خودمون باشه!

یادمه که یکی از قسمت های مجلّه موفقیّت اختصاص داده شده بود به پیشنهاد روشهایی برای سوپرایز کردن خانم ها با کارهای قشنگ و کوچیکی که فکر میکنم برای هر زنی یک دنیا ارزش داشته باشه!متاسفانه فکر میکنم که این قسمت قشنگ و ارزنده حذف شد!!!

 

قشنگی و هیجان یک رابطه میتونه متداوم باشه و به سمت صمیمیّت و تفاهم و تعالی بره در صورتی که دو طرف بهترین تلاش خودشون رو کنند . طوری که از کنار هم بودن لذّت ببرند، آرامش داشته باشند و باعث پیشرفت همدیگر باشند...

دلتون یک دنیا شاد ، روزگارتون شیرین ، روحتون سبز و قدرتمند

پ.ن : الان همه میگن: "بابا کی وقتش رو داره!!!" وقت داری ایمیل های دوستات رو بخونی ، وقت نداری دوتّا جمله ی قشنگ ، یک خط عشقولانه حفظ کنی یا یک کار جالب یاد بگیری که بعد از کار روزانه برای اونی که دوستش داری و به زندگیت معنا میده به اجرا بگذاری؟!!!!

به خدا اگر بدونیم که این کارهای به ظاهر کوچیک چقدر ارزشمنده ...گاهی وقتا یک هفته انرژیمون رو تامین میکنه! حتی اگه یک ساعت و یا چند ثانیه هم بتونه از یه روز سخت رو شیرین کنه یک دنیا ارزش داره...


 
 
زندگی یعنی چه؟
نویسنده : النا.ع - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
 
به نام خالق زیبایی ها
تقدیم به کسانی که دنبال معنای زندگی میگردن...
v7ehnchoonqjr00m9mh.jpg
                                 
                                   شب آرامی بود
 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم 
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
 
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
    
        قدر این خاطره را دریابیم

 
 
سرما خورده... :(
نویسنده : النا.ع - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 به نام خالق زیباییها

سرما خوردی؟!!!ناراحت

آمپول هم زدی؟؟؟؟...گریه

زودی خوب شو لطفا...فرشته

آخه وقتی مریض میشی و میبینم که کاری از دستم بر نمیاد... کلّی غصّه میاد میشینه توی قلبم...ناراحت

صبح که زنگ زدم تا بیدارت کنم امیدوار بودم خوبه خوب شده باشی و بگی که میای دنبالم و... آخه دلم خیلی برات تنگ شده بود...

امّا صدات حسابی گرفته بود و فهمیدم اصلا حالت خوب نیست ...

واااای خدا... چقدر بده که الان نشستم اینجا و کار هم نمیتونم بکنم...

آخه خداجونم...!

کاش الان خونه بوم و برات سوپ گرم درست میکردم... ناراحتخیال باطل

نَخند... دِهه... نَخند دییییگه!... سوپ که دیگه بلدم درست کنم...!!خجالت

حسابی استراحت کن که زود خوب بشی تا دوباره باهم بریم پیاده روی...

So.... Get well so0n,,,, know that I love you and really care about you... I wish you feel better honey...

Misss you to0o0o much... I can't wait to see you happy and fresh again...


 
 
خاطره ی من و کوچولوی فال فروش
نویسنده : النا.ع - ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

به نام خالق زیباییها

 

سلام...

رفتم وبلاگ دکتر شیری رو چک کنم... دیدم یک مسابقه وبلاگ نویسی با جایزه گذاشتن...نیشخند

این خاطره رو براشون نوشتم... البته مدتها بود که میخواستم اینجا بنویسم... موقعیت خوبی بود...لبخند

من توی دوران دبیرستان وقتی از مدرسه پیاده با دوستام بر میگشتم خونه ,در مسیر  همیشه از این کوچولوهای فال فروش فال میخریدم... ماشاالله تعدادشونم که کم نیست...اوه

بعضی وقتا دوستام  مانعم میشدن که دیگه بیشتر از 2 تا ازشون نخرم... کار همیشگی و هرروز بود... یول

در ترک خرید فال به سر میبردم تا همین چند وقت پیش,بهمن ماه و یه عصر سرد که سرمای شدیدی هم خورده بودم وقتی از شرکت اومدم بیرون یادم افتاد که جز یک عدد هزار تومانی و 600 تومن پول خرد پولی ندارم!استرس

 عابر بانک کنار شرکت هم ... این که بدیهیه که یا پول نداره یا خرابه!کلافه

 تا نزدیک میدون صنعت پیاده اومدم و پشت چراغ قرمز عابر ایستاده بودم که یه کوچولوی خیلی کوچولو اومد طرفم , اینقدر نحیف و کم سن بود که حتی نمیتونست درست صحبت کنه...تعجبافسوس

 دماغش از سرما قرمز شده بود و با این حال لبخند با نمکی زد که دوتا چال بامزه روی صورتش افتاد... دلم ضعف رفت...دل شکسته

راستش یاد خواهرزاده های خودم افتادم!ناراحت

 از اونجایی هم که مدتیه توی بخش نوزادان و اطفال فعالیت دارم روی بچه ها و رفتارشون حساس شدم.مژه

نشستم تا از روبه رو بهش نگاه کنم... منم لبخند زدم ... لبخند

گفتم:سلاااام, دونه ای چنده؟! گفت : پووووونصت تومنه!خجالت

خندیدم گفتم: وااااااای چقده گروووون.... از لحن بچه گونه ای که باهاش حرف زدم خندش گرفت... گفتم : 2تا بهم بده...قلب

سریع هزار تومن از توی جیبم آوردم بیرون و فالها رو گرفتم و یه بوس کوچولو کردمش و اونم انگار که خیلی خوشحال شده بود دوئید و رفت...فرشته

 به ایستگاه تاکسی که رسیدم دیدم روی تابلو نوشته: فاطمی 650 تومن!! و من فقط 600 تومن داشتم...آخ

با اون سرمایک عالمه پیاده روی کردم و 3 تا بانک دیگه رفتم تا عابر بانکی پیدا کنم و وجه مورد نیاز رو برداشت کنم... البته مجبور شدم به خاطر یک سکه 50 تومنی 20000 تومن برداشت کنم...!!چون تنها گزینه ی انتخابی عابر بانک بود!!کلافه

 از اون به بعد یادم مونده که اول به جیبم نگاه کنم , بعد احساساتی بشم!نیشخند