به نام خالق زیباییها
میدانیم؟! نه نمیدانیم...
که نگاهها همیشه رمزی دارند چهار رقمی...
که نگاهها دردی را تازه میکنند... شوقی را زنده میکنند... یادی را تازه میکنند...
که صداها رمزی دارند سه رقمی...
قلبی را میتوانند بلرزانند... چشمی را بگریانند... لبی را بخندانند... حسی را در گوشه ی خلوت دلی قلقلکی بدهند و ذهنی را , قلبی را با شوقی کودکانه به تکاپو بیندازند...
که باران هم رمزی دارد... پنج رقمی...
فقط او که گوش میسپارد میداند... فقط او که میرقصد با همنوازی باران و زمین... که باید زیر باران رفت... که باید لبریز شد از صدای باران... که باید غرق شد در نگاه هر قطره که چه بی منت محبتش را میبخشد...
وای از آن روزی که فراموش کنیم که باید فراموش کنیم... سنگینی نگاهی بی مورد را ... صدایی ناموزون را که با سازی کوک نشده روزی در زندگیمان نواخته شده...
باید فراموش کنیم تکرار را... تکرارهایی که صبح ها در بستر طلوع متولد میشوند و بوی مترسک میدهند و شب ها از دروازه ی غروب به روی برگ های سفید دفتر خاطرات میخزند...
وای بر من اگر به زیر باران چترم را نبندم تا قطره ها گونه هایم را بوسه باران کنند...
وای بر من اگر روی سنگفرشهای شکسته لی لی نروم و شعرهای کودکی ام را زمزمه نکنم... اگر صبح ها قبل از بیداری چشمانم لبخندم را نثار خورشید نکنم...
یادم نرود که میتوانم... میتوانم پایان دهم هر آنچه که آغاز کرده ام... میتوانم گریه کنم... شاد باشم و گریه کنم ,غمگین باشم و اشک بریزم... یادم باشد که مالک اشکهایم , چشمهایم , قلبم و روح و احساسم ... من هستم... خودِ خودِ من...
مبادا رمزهای صدایم و نگاهم از خاطرم بروند و بلرزانند دلی را , بگریانند چشمی را و بیدار کنند دردی را... وای بر من...
وای از آن روزی که غافل شویم... که محبتی را از صدا و نگاهمان بیجا حذف کنیم...
مراقب صداهامان , نگاههامان باشیم...
به نام خالق زیباییها
به نام خالق زیباییها
به شدت میخوام برم این بالا زندگی بفرمایم! کی میدونه تووو آسمون چند تا ستاره هست؟! ولش کن...
آم م م ... در حالیکه همه به شدت میگن "نه" بنده به شدت با لبخندی هپی گونه میگم آااااره....
هِه... شاعر میفرماید که : مشو نومید چون واقف نه ای از سرّ غیب... باشد در پرده بازیهای پنهان غم مخور...
یکی نیست به این شاعر بگه پدر جان غم که نمیخوریم! این بقیه هستن که احیانن برای کسری از ثانیه از خوردن اعصاب بنده بیخیال نمیشوند! اَی بابا....
چشمام رو بستم و فقط دارم با اعتماد به خدا میرم جلو... طلبکار نیستم ازش... مطمئنم کمکم میکنه... اگر هم نشد دیگه صد در صد خودش نخواسته...
چیزی جز اعصاب برای از دست دادن ندارم...!! هاهاها..
به نام خالق زیباییها
سلاااام... چند روزیه یه زندگیه جدید شروع کردم!
جالبه... خیلی خسته میشم... در عین حال هیجان قابل ملاحظه ای دارم... دارم بزرگترین ریسک زندگیمو انجام میدم... برام مهم نیست نتیجه چی میشه... مسیرش برام لذت بخشه... فقط میدونی از کجاش دردم میگیره؟! قسمتی که دور تا دورت هیچ کس تا شعاع یک کیلومتری حتی از اون ور دنیا هم نیست تا لبخندش بهم بگه تو میتونی من میدونم... خودمم و خودم... اون دو تا خواهر عزیزتر از جونم هم نگرانی توووی صدا و نگاهشون موووج میزنه... این روزا همش توووو آینه نگاه میکنم... دختر تووو آینه خیلی بهم روحیه میده, تا منو میبینه چشمک میزنه میگه تو بهترینی...تو میتونی و احتیاج به دلگرمی هیچکی نداری...
بهش میگم آخه ... بعد نگاهم میافته به تاریخ روی آینه که با یه رژ قرمز نوشته شده... بهم لبخند میزنه میگه : تو خیلی وقته که یاد گرفتی خودت حال خودتو خوووب کنی...
راست میگه خوب...
با اینکه اصلا وقت ندارم به خیلی چیزا فکر کنم در عین حال یه سری جمله ها قلبمو میلرزونه, یا بهتر بگم دلمو میشکووونه خوب ... اینکه حتی برای کسری از ثانیه هم دلگیر بشم رو نمیتونم تحمل کنم... آخه اصلا وقتش نیست...
الان فقط وقت دویدنه... اووووپس که چقدر رااااه دارم که برمهاااااااا....
آخ اگه دیر بجنبی.... :)))))
نظرات ()