صد هزار حباب

 
من و فرشته کوچولو...
نویسنده : النا.ع - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠
 

به نام خالق زیباییها

baby angel

تق.... تق.... تق...

صدای تقو تق باعث شد از خواب نه چندان عمیق بیدار بشم...

قبل از اینکه چشمام رو باز کنم.... با خودم میگم :اووووف چه شب سنگینی...

تق... تق...

به سختی چشمام رو باز کردم.... نور آفتاب از پنجره محکم میکوبید روی صورتم...

فرشته کوچولو رو میتونستم تشخیص بدم که با اون موهای طلایی پیچ و تاب دار نشسته بود رو لبه ی پنجره و حسابی هم اخم کرده بود...

داشت با دوتا تیله ی رنگی بازی میکرد اون صدای تق وتق هم اصابت تیله ها با شیشه بود...

چشمام رو دوباره بستم.از حسّ عجیبی که روز قبل بعد از دیدن کرشمه پیدا کرده بودم مغزم تیر کشید...

بلند شدم نشستم به فرشته کوچولو نگاه کردم.از دیدن لبهای جمع شده و اخم شیرینی که کرده بود خندم گرفت...

-"پخ خ خ خ...."

از گوشه ی چشم نگاهی بهم انداخت و دوباره سرگرم بازی شد! تعجب کردم!

-"سلام کوچولو... از این ورا...؟"

نه! راه نداره...مثل اینکه دلخوره.نمیدونه که الان یکیو میخوام که نازِ خودم رو بخره!!

دیشب... آهان...آآآآ..... دوزاریه کجم افتاد...

-"بازی کنیم آشتی میکنی؟"

-"از تو بعید بود..."

- "خوب منم آدمم فرشته کوچولو...! دیروز وقتی کرشمه رو روی تخت بیمارستان دیدم که بازم بعد از ۵سال جنگ با سرطان پیشرفته اش لبخند میزنه و وقتی دستامون رو باهم گره کردیم تا برای سلامتیش دعا کنیم با تمام توان دستهاش رو فشار میده و دلم لرزید... از درونم داد زدم که کجایی؟! آره فرشته کوچولو... حق داشتم سراغش رو بگیرم؟! بپرسم کجاست که ببینه این آدم ..."

ترسیده بودم... خیلی...برای چند ثانیه هم نمیتونستم خودم رو جای اون بگذارم...حس کردم تنهام خیلی تنها...با خودم تکرار میکردم: یعنی چی؟!

یعنی هیچ کس نمیتونه کاری کنه؟!...

یکهو یاد سفر قهرمانی افتادم... داشتم آدمی رو میدیدم که از بهشتش افتاده بیرون،خیلی سخت... و الان امید داره که شفا پیدا میکنه و اشکاش سرازیر میشه...!

-"میدونی کوچولو ،  جمله ی مزخرف "عزیزم! میدونم خیلی سخته..."!!!!!! نه.... نه من میدونم اون دختر داره چی میکشه نه هیچ کسِ دیگه! بدم اومد... از بیتابی هایی که میکنم... از تمام نق نق هایی که سر خودم و خدا میزنم... از تمام لحظه هایی که نا امید میشم..."

دیگه اخماش رو باز کرده بود و داشت به حرفام گوش میکرد....

-"یعنی میتونم اینقدر قوی باشم؟! یعنی میشه یادم باشه که هر لحظه کسی هست که به یادمه و منو میبینه؟! یعنی میشه توی شرایط سخت بازم لبخند بزنم و ایمانم رو از دست ندم؟! بدونم اونی که از رگ گردنم بهم نزدیکتره خودش همه چیز رو درست میکنه؟!"

فرشته کوچولو رونگاه کردم !چشماش رو با دستهاش گرفته بود تا اشکهام رو نبینه...

"""فرشته کوچولو بیا بشین...

میخوام باهات حرف بزنم...

حرف که نه... میخوام یه مشت غر بزنم...

اصلا بیا بازی کنیم...

بیا بریم کلاغ پر...

بگیم که غصّه ها پر...

کلاغ پر؟! گنجشک پر؟!

نه فرشته کوچولو... اینا یه عمره پر زدن ... از توی قصّه جا زدن...

بیا بگیم... بلند بگیم :

 سنگ توووو جادّه ها پر...

اشک روووو گونه ها پر...

بدی پر، دروغ پر ، ریا پر...

ظلمت تووو دلا پر...

کی گفته بود خدا پر؟! سیاهیه چشاش پر...!

این که نشد کلاغ پر...

مگه میشه؟!

خدامون که پر نداره!

 کجا بره؟! جز اینجا که جا نداره!

دیو سیاه با اون صدای بی صدا...

یواش یواش پا میزاره توووو سینه مون...

اونوخته که دیوه میگه:

"خدا پر...؟! قلب توووو سینه پرپر..."

بیا بهم دیگه یه قول بدیم...

راهش ندیم...!

کلیدشفا رو به دستای نحسش ندیم!

بلند بگیم... قوی بگیم... پر! پر!.... دیو سیاه، تو هم پر...

اونوخته که دیو سیاه دوووود میشه... پووووودر میشه....

شادی میاد... امید میاد... شفا میاد...

 من میدونم...

اونوخته که خدا میاااد...

با دست پر، از ته حوض ماهیا...

 آروم آروم بیرون میاد...

دردامونو درمون میکنه...

گونه هامونو گلگون میکنه...

روز، رووووز میشه ....

شب نور مااااه، شب سوز میشه...

اونوخته که ما پر درآریم از این خلاء سر درآریم...

بلند بگیم ... شاد و بی غصّه بگیم...

کلاغ پر، گنجشک پر...""""

خدایا دوستت دارم زیاااااد.... میدونم همیشه هستی و" هیچ برگی از درخت نمی افته مگر تو بخواهی"...


 
 
Thank you...
نویسنده : النا.ع - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠
 

 

Thanks for sharing.....

Thanks for all that you do......

Thanks for caring....

Thanks for Loving me to0....


 
 
یه سیب...
نویسنده : النا.ع - ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
 

به نام خالق زیبایی ها

سلام...

 نمیدونم خوبم یا نه... حالا فکر میکنیم که خیلی خوبم...

مغزم این روزا از فشار درد میکنه....

اینقدر فکرای مختلف توی ذهنم چرخ میزنه که حسّ سرگیجه بهم دست میده...

حساس هم شدم این وسط...

درسته که نمیدونم چی میشه در عین حال به این جمله که میگن " یه سیب تا بیاد پایین هزززززارتا چرخ میزنه" تیک عصبی مضمن پیدا کردم...

اووووووپس....