به نام خالق زیبایی ها

سلام...
"تا وقتی کودکی متولد میشود یعنی هنوز خدا از بشر نا امیدنشده است..."
بارها شنیده بودمش ولی... امروز حسش کردم...
یکشنبه صبح:
وارد بیمارستان لاله میشم و خودم رو به بخش تجهیزات پزشکی میرسونم حسابی پاهام میلرزه...چرا؟ نمیدونم!!
با احترام به مسئول قسمت معرفی میشم و بعد از گپ نه چندان دوستانه میرم به سمت بخشی که مدتهاست برام جذابیتی نداره که هییییچ بلکه استرس میده بهم!!
(آخه خدای من این همه تجهیزات پزشکی!! حالا چرا احیای نوزاد و هرچیزی که مربوط به اونه!!!من که همیشه توی شوکه شیرین کاریهای شما هستم!!اینم روی بقیه!!)
حالا علاوه بر پاهام دلم هم میلرزه!!
سر پرستار داره با من صحبت میکنه... تشکر میکنه و چیز های دیگه که من فقط با لبخند سرم رو تکون میدم!!
اصلا حواسم بهش نیست و نگاهم رو نمیتونم از چند تا موجود تازه دم کوچولو که توی پتوهای آبی و صورتی پیچیده شدنو خمگی خوابن بردارم... بغض میکنم! چرا؟! نمیدونم... از عظمت یک حس غریبه؟!
چقدر پاکن... چقدر معصوم و بی پناهن... چقدر قشنگن...
کی میدونه قراره کی بشن... کجا برن... چی کار کنن؟! فرداهایی هست که دل کسی رو بشکنن؟! کسی رو آزار بدن؟! کی میدونه؟! هیچکس... فقط اونی میدونه که براشون دعوتنامه فرستاده...
آخ خدای من... آخه کی برای شما فسقلیها دعوتنامه فرستاده... اینجا که خبری نیست! نونتون نبود... آبتون نبود... دنیا اومدنتون چی بود؟ برای من یکی که کسی دعوتنامه نفرستاده بود!!
به این اعتقاد دارم نوزادان بوی خاصی میدن که هیچ عطری نمیتونه لذت بوییدنش رو به آدم بده... حس زندگی... آخه میدونین... تازه از پیش خدا اومدن... هنوز بوی عالم ناکجا آباد رو با خودشون دارن... هنوز به عطرهای زمینی نیازی ندارن...
میرم گان و پاپوش آبی رنگ رو میپوشم و میرم برای چک آپ.... یکیشون داره تکانهای نامحسوسی میخوره و بعد چند ثانیه صدای نق نق ضعیفی به گوش میرسه...(همیشه میگم که نوزادا عین تلویزیون قدیمی ها اول تصویر میاد بعد صوت)
آره خوب... خدا جونم فهمیدیم که ازمون نا امید نشدی هنوز!!
گوشه ی اتاق پرستار داره از یک نوزاد سمج و شیطون خون میگیره... دوبار بغض گلوم رو میگیره... آخه این طفلک مگه چقدر خون داره؟!...
صدای جیغ نوزاد میره بالا... تعجب میکنم از قدرتش... از سماجتش.... دستاش رو آنچنان تکان میده که..... دارم شاخ در میارم... اصلا کوتاه بیا نیست...
چرا بعد از گذشت زمان این سماجت رو یادمون میره؟! چرا این موهبت رو فراموش میکنیم که خداوند به ما این اجازه رو داده تا از حقمون دفاع کنیم؟! از "آزادیهامون"... چرا فراموش میکنیم که اشرف مخلوقاتیم و انسان پر از زیبایی خداوندیم و همین به تنهایی کافیست؟!
کی گفته اینا ضعیفن؟! نه خیر خانوم.... دلت به حال خودت بسوزه...
این موجودات تازه از راه رسیده بلدن که چه جوری با جرات اعلام کنن که چی میخوان... با شهامت گریه کنن... بخندن... !!
یاد این جمله ی یه آدم بینظیر می افتم که میگه: "ما آدما اونجاهایی که باید جیغ بکشیم خفه خون میگیریم و اونجاهایی که باید سکوت کنیم گلومون رو جر میدیم" چرا؟!
این چه رسمیه که با بزرگ شدنمون این حساب کتابا از یادمون میره؟! خوبه که هر چند وقت به خودمون این رو یاداوری کنیم که : " یادت باشه که اشرف مخلوقاتی ... نگذار که به بازی گرفته بشی... رشد کن... زندگی کن و سهم خودت رو از زندگی بگیر و بهترین شو و جایی رو که تو پازل زندگی مال توست پیدا کن! برای چیزی بجنگ که ارزش جنگیدن داشته باشه..."
یاد حرف رئیسم میافتم که روز اول بهم گفت تنها بخش بیمارستان که تقریبا همیشه اتفاقای خوب میفته بخش نوزادانه و حس زندگی همیشه جاریه... راست میگفت...
با اینکه هنوز نمیدونم چیست پشت اینهمه ترس و تنفر از اینکه یه روزی یه جایی من هم مادر میشم... حرفم رو پس میگیرم... من عاشق این موجودات کوچولو هستم...
"قشنگ یعنی چه؟! قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال....
ترانه یعنی حافظه ی خاطره های عاشقانه ی انسان...
یعنی تعبیر عاشقانه ی یک اصل گم شده..."
شاد باشید یه دنیاااااا...
نظرات ()