به نام خالق زیباییها

خسته ام؟!
نمیدونم...
حرف دارم؟!
نمیدونم...
چی شد؟!
نمیدونم...
قاطیه قاطی... سرم به شدت درد میکنه...
ا!!! این منم؟! این منم که اینقدر دارم گیج میخورم؟!
(توی این هیر و ویر... تو هم شدی قوز بالا قوز...)
ترسیده ام؟! آره فکر کنم...
"هی فلانی....
زندگی شاید همین باشد؟!
یک فریب ساده و کوچک...
عقده ی خود را فرو میخورد...
چون خمیر شیشه .... سوزان از شعله در نشتر و به نشخواری فرو میبرد...
لقمه ی بغضی که قوت غالبش آن بود..."
حالم بده... خوب میشم... فردا صبح...
در عین حال الان حالم خوب نیست...
فشار مغزم رفته بالا!!!
I can't stand .... some time's you have to be sad to remind yourself that u are alive....
شاد باشید و سبز و قدرتمند (ایندفعه اگه خواستید... هیچ اجباری نیست...)
به نام خالق زیباییها...

سلام...
نمیدونم چرا دست به قلمم شکسته... همه این چند وقته ازم میپرسن حباب چطوره...؟!
چرا نمینویسی؟!
پس چی شد...؟!
نمیدونن که چقدر ذهنم مشغوله البته به اندازه ی دلم...
چند شب پیش که حسابی کلافه شده بودم کاغذ برداشتم و شروع کردم به غر زدن...:
"داره بارون میاد و باز من دیوونه شدم.... باید درس بخونم... ( آخه الان رسالت من تنها همینه...!!!چه مزخرفاتی... وقتی دلت و فکرت جاهای دیگه هم سرک میکشه... یکی نیست به این ... استغفرالله!!!) اما هر کاری میکنم عطش نوشتن از دل و ذهنم بیرون نمیره...
مدتهاست میخوام بنویسم اما...
اما حرفام سوالهام گفتنیهام اینقدر زیاده که نمیدونم از کدوم باید شروع کنم...
نمیدونم از ع ش ق خاموش شده توی وجودم بنویسم که مجاز نیست...( بابا جون اصلا به قول محمدرضا گلزار در شام آخر: "من عاشق شدم... یه عشق زمینی... عشق آدمیزاد به آدمیزاد".... به کسی چه!! کنجکاوی بعضیا که اصرار دارن من یه مرگم شده حل شد؟!)
از دوست داشتن گنگ و نا مفهومم؟!
از آدمهای اطرافم که هر روز من رو با رفتارهای خاصشون(!) سوپرایز میکنن!!؟
از هم زمانیها و اتفاقاتی که برام دارن یکی بعد دیگری می افتن؟!
از چی؟!
از راهی که نصفش رو رفتم و تازه داره در عین سختی برام شیرین میشه؟!
دلم گرفته است... دلم عجیب گرفته است..."
باید از بحث هایی که نوشته بودم اینجا مینوشتم اما نشد... اینجا مال منه... نمیخواستم الان جز حس های عجیب و غریبم حرف بزنم...
این روزا همش منتظرم ... منتظر چی؟! نمیدونم...
دقیق شدم... چشم هام... گوشهام با ولع میبینن و میشنون...
هفته ی پیش وقتی داشتم از قزوین بر میگشتم به رغم چند شب بی خوابی دلم نمی اومد چشم هام رو ببندم...حتی عینک آفتابی نزدم!
امسال بهار سبز تر از همیشه ست... بهتر و زیباتر از هر بهاری!
حالا بهار عوض شده یا من؟!
(راستی دیشب با خدا آشتی کنون داشتیم...قهر بودم ولی حرف میزدم... نمیدونم بعد چند وقت...ولی خوش گذشت...)
چشم هام همش دنبال چیزی میگرده که نمیدونم چیه...
فقط میبینم... این چند هفته از سال جدید زیباییهایی رو دیدم و شنیدم که تو سالهای زندگیم ندیدم و نشنیدم...
همین هاست که من رو نگهداری میکنه اینجا باشم...
توی این ٨ ماه بینهایت عوض شدم... یه آدم جدید...
(اوه اوه...بی انصاف ۴ ماهه که منتظرم گذاشتیااااااا... یادت باشه...)
"من غلام قمرم
غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو...
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو...
ور ازین بی خبری رنج مبر!! هیچ مگو...."
امروز به دو تا از دوستان بسیار عزیزم گفتم : الان شرایطم مثل آسمونه ابریه قبل اینکه بارون توی خشکسالی بیاد. دارم انتظار بارون رو میکشم... به سختی...(همش مثال هام با بارون و ابره نمیدونم چرا!!!)
(چند روز پیش هم که ازت حرصم گرفته بود برات اس ام اس زدم :
Waiting for u is like waiting for the rain in the year of drought,useless and dissapointing...
میدونم زبانت خوب نیست گل من... امید وارم که یه روزی که زبانت خوب شد معنیش رو بفهمی...شاید هم هم فهمیده باشی!!)
"گفتم این چیست؟! بگو... زیر و زبر خواهم شد...
گفت میباش چنین زیر و زبر... هیچ مگو..."
دیگه حرفی ندارم...فکر کنم دارم صبر کردن رو یاد میگیرم... همین...
سبز باشد و قدرتمند...
نظرات ()