صد هزار حباب

 
سال نوی همه مبارک...
نویسنده : النا.ع - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩
 

به نام خالق زیبایی ها

گل سفید

سلام به همه...

سلام به مامان و بابا... که عاشقشونم...

سلام به الهام و الهه بهترین و عزیزترین خواهرای دنیا... که بهترین ثانیه های زندگیم رو از اونها دارم...

سلام به دوستای بینظیرم که توی دنیا تک هستن...

سلام به بهترین اتفاق زندگیم... سلام به پاکترین و مهربونترین فرشته ی روی زمین ، الیار... که کلّی دوستش دارم ...

سلام حتی به کسانی که دوستم ندارن...

سلام.... سلام به همه ی اون مهربونایی که روزهای سال ٨٩ کنارشون برام قشنگ ترین لحظه ها بود...

پارسال وقتی داشت عید میشد فکر میکردم سال ٨٨ خیلی قشنگ بوده... روزای سختی داشتم و خیلی جاها دردم اومد... امّا امسال...

امسال خیلی سال خوبی بود... خیلی چیزا از خیلی آدما یاد گرفتم...

بهار پر باری داشتم... کلاس سفر قهرمانی و شبهای بهاره و... دوستای خوبی مثل بیتا و استاد شاهکاری مثل دکتر شیری درسای زندگی بهم یاد دادن... آدمایی که فقط اومدن و رفتن تا خودم رو بهتر بشناسم... ازشون ممنونم...

تابستون هم با اتفاقای خوبش مثل عروسی ملودی و انتظاراش تجربه ی قشنگی بود... با اینکه دوست عزیزم ، یاسمین... غمخوار روزای دلتنگیم پایه ی کافه کوچه و... مهاجرت کرد ، در عین حال براش هر جا که هست بهترینها رو آرزو میکنم... الهه دوست گلم بعد از دو سال اومد ایران و با اینکه زیاد نتونستم ببینمش... دوستش دارم همین جا بهش میگم برام خیلی عزیزه و برای ساعتها درد و دلهامون و خنده هامون دلتنگم...

تابستون خیلی بزرگتر شدم... چون شناختم بیشتر شد هم از خودم هم از اطرافیانم... یاد گرفتم که ٣٠ درصد سهم شیطان رو برای همه مخصوصا خودم در نظر بگیرم و... بگذریم...

پاییز عالی بود... روزای اول مهر که اولین تجربه ی کاریم رو آغاز کردم بهم خیلی چسبید... کار در کارخونه کنار آدمهایی که هر کدومشون یه دنیا معرفت و لیاقت دارن... کنار آدم هایی که برای یاد دادن همه چیز دریغ نمیکنن...پاییز و مخصوصا جمعه هاش در کنار نیوشا و نوشین و یاسی و مریم و بقیه عاااااالی بود... جای همه خالی یه عالمه خوش گذروندیم...

و... نوبت زمستون... به خاطر تولدم همیشه دوستش دارم... ولی امسال زمستون بهترین و گرمترین زمستون عمرم بود...

دوست داشتنی ترین موجود دنیا کنارم قرار گرفت تا بهم یاداوری کنه دوست داشته شدن هم قشنگه ها!!...یاداوری کنه هنوز هم میشه اعتماد کرد... هنوز هم میشه دوست داشت...

در کلّ سال ٨٩ دوستای خوب وبلاگی پیدا کردم که با نوشته هاشون خندیدم و گریه کردم... دل تنگم رو باز کردن و با خوندن نوشته هام و بهتر بگم خط خطی هام همراهم شدن...

از همه ممنونم... از همه

از خدای مهربونمون از ته ته قلبم میخوام که به تک تکمون رنگیترین و قشنگترین دفتر خاطرات رو که اول هر صفحه اش نوشته شده:" امروز خیلی روز قشنگی بود"، در سال جدید بهمون هدیه بده...

 بهمون ظرفیت روزهایی که دلمون ابری میشه رو بده و توان و قدرت این رو بهمو بده تا قلبهامون رو از کینه و نقطه های کدر پاک کنیم...

آرزو میکنم هفت سین دلهامون رو با دقت بچینیم و سبزه های روحمون رو زیبا تزیین کنیم... آرزو میکنم که همه به آرزوهاشون برسن و اشکی روی گونه ی کسی اگر میشینه از روی شوق باشه... میدونم... میدونم و مطمئنم که سال ٩٠ سال قشنگیه...

دوستتون دارم یه عالمه...

"یادم باشد که زیبایی‌های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی‌های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می‌خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی‌تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی‌تواند با دیگران مهربان باشد"

دلتون یک دنیا شاد ، روزگارتون شیرین ، روحتون سبز و قدرتمند

با یک دنیا آرزوهای رنگی...

سال نو مبارک

النا عسگری . بهار ١٣٩٠


 
 
این نیز بگذرد...
نویسنده : النا.ع - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩
 

                                         به نام خالق زیبایی ها

30 Amazing Conceptual Photographs

و...

و بعضی غروبا هم اینطوری میشه دیگه...

سنگین و دلگیر و ...

هر کاری میکنی تا وزن دلتنگیشو کم کنی نمیشه... هرچی تلاش میکنی از درون تاریکیاش جستی به بیرون بزنی... زهی خیال باطل...

کمی میخوابی و خودت رو با خواب سرگرم میکنی... اما دریغ ... تلاشت برای عمیق شدن خوابت هم بی فایده ست...

بیدار میشی... توی آینه لبخند میزنی... شکلک در میاری ... زبون درازی میکنی تا چشات رو به خنده بیاری.... بازم بی فایده ست... با خودت قهر میکنی که برای خودش قیافه گرفته!

در یخچال رو باز میکنی و حتی شکلات مورد علاقه ات هم کاری از دستش بر نمیاد...

ساکت میری و عزیزترین کسی رو که بی دریغ لحظه از لحظه زندگیشو فدات کرده محکم بغل میکنی و میبوسی... یکم ترک بر میداره دلتنگیت... براش چایی گرم میاری تا شاید یه جوری بهش بگی زندگی بدون اون هیچه... کاش میفهمید... کاش یه روزی یه جایی بهش ثابت میشد عاشقانه دوستش داری... کاش میدونست که حتی وقتایی که از یک دابل اسپرسوی تلخ زهرماری هم تلختر میشه دوستش داری...

30 Amazing Conceptual Photographs

به لیوان آب روی میز که سه تا دسته نرگس شیراز که عطرشون اتاق رو برداشته و بعد سه روز پژمرده شده میرسی! لبخند روی لبات میاد و ترک دوم تاریکیه دلتنگیه غروب جمعه ها رو احساس میکنی...

از توی لیوان آب درشون میاری با دقت و سلیقه شاخه هاشو کوتاه میکنی و...

بی اختیار کل خونه رو تمیز میکنی...

بهش زنگ میزنی و براش خوشحال میشی که با دوستش رفته کافه "کوچه" تا یه اسپرسو سفارش بده...

پشت هم توی دلت میپرسی که کی میره خونه کی میره خونه... منتظری تا بره خونه و بگی بیاد دنبالت تا بری راه بری... آخه هوا خیلی خوبه...

 

تلفن زنگ میزنه... صدای پشت تلفن جزو چند نفر اول زندگیته... با هیجان میگه برو پشت پنجره ماه و ببین... انگار داره میفته پایین... ترک سوم دلت رو میلرزونه... توی دلت میگی آخه تو خودت یه تیکّه مااااهی خواهر قشنگم... میدّوئی روی پشت بام و ماه عین یک دایره زرد نزدیکه زمینه... سرت رو میگیری رو به آسمون...امشب ستاره بارونه... چه آسمون قشنگی...

"قشنگ یعنی چه؟! - قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال"

نه... نمیخواهی برگردی زیر سقف سیمانی...

بغض گلوت رو فشار میده... این حس برای چیه؟! بغض دیگه چرا...

اون یکی فرشته زندگیت میاد... برای مامان خرید کرده... چشمای قشنگش عین همیشه خسته ست و بازم با این حال زیباست...موهای قرقریش از کنار روسری چهارخونه ی رنگیش زده بیرون... میبوسیش و بغض امونت نمیده... از جلوی چشمش سریع رد میشی که ردّ اشک و نبینه...

دلت برای اونم یهویی تنگ میشه...

چقدر دوست داشتی الان اون هم کنارت بود... دستای کوچیکت رو میگرفت توی دستای بزرگش و با تمام وجودت امنیت رو احساس میکردی...

میری میشینی توی ماشین تا به هوای روشن کردنش بعد یه هفته آهنگ مورد علاقه ات رو گوش کنی... به هوای سوال کردن بهش زنگ میزنی... با همون انرژی همیشگی :"سلام عزیز دلم"...

صدای قرچ قِرِچه تاریکیو با گوش دلت میشنوی...

ازش میخوای که بیاد تا بری پیاده زیر این آسمون پر از ستاره قدم بزنی... کار داره... از دستش ناراحت نمیشی...

با خودت میگی :نه...!مثل اینکه امشبو تاریکیو دلتنگیش رو خودم به تنهایی باید شکستش بدم...!

فقط نمیدونی چرا اشکات داره میاد...

برمیگردی بالا و پشت سَرِت در اتاقت رو هم میبندی

صدای زنگ تلفنت میاد...

صدات رو صاف میکنی وبا لبخند میگی الو! این اطمینان رو بهش میدی که اصلا ناراحت نیستی...

"سر آن ندارد امشب که برآرد آفتابی... تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن"

خدایا... این جور شبها بهم یاد میده... یاد میده در مقابل خیلی ساعتهایی که دنیا و ثانیه هاش دست به دست هم میدن تا روح سبزم رو تیره و کدر کنن...باید باید باید به تنهایی بتونم مقابلشون بایستم... اگرچه سخته و ترسناک... در عین حال میدونم که هستی...

یادم میمونه که اگر روی شنهای ساحل فقط یه ردّ پا هست ، اون ردّ پاهای توست و من در آغوش تو هستم...

خدایا اگر دلم میگیره و دلتنگیه بی مورد میکنم .... از من ناراحت نشو... دلم برای تو شاید تنگ میشه!شاید این سهم وقتاییه که باید دلتنگی میکردم و نکردم... این اشکاییه که زمانی باید میریخته و همش به خودم احمقانه تلنگر زدم که بزرگ شدی... گریه نکن!!

30 Amazing Conceptual Photographs

و... شاید این ثانیه ها که دقیقا وقتی میرسن که بهترین و شیرینترین لحظه هات رو سپری کردی بیانگر ای جمله هستن که هیچ چیز در این دنیا پایدار نیست... چه خوشی چه غم... و این جمله طلایی که این نیز بگذرد...