آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
سهراب سپهری
به نام خالق زیباییها امشب شراب وصلت بر خاص و عام ریزم شادی آنکه ماهت بر روزن است امشب....

سلام...
دارم برای هزارویکمین بار عکسای بینظیری که توی این چند ماهه اخیر با پاکترین و بهترین آدمای دنیا دارم رو نگاه میکنم...
دانیال هم دور و برم داره عین فرفره چرخ میزنه...
"خاااااله... ناااانو... میشه روی تخته وایت بردت بنبیسم؟!"
-" بله عزیزم"...
با هر عکس هزار تا خاطره یادم میادو لبخند خوش طعمی روی لبهام میشینه...
"ناااانووو.... (با ناله) میشه من ریاضی بنبیسم تو جوابشو بدی؟!"
-"بله بله"...
چه دوران قشنگی رو داریم سپری میکنیم...
چقدر این چند ماه زود گذشت...
"ناااانووو....میخوام سخت بنبیسم تا نتونی جواب بدی..."
برمیگردم نگاهش کنم که چشمای درشت سیاهش رو توی قیافه ی تپلی خوشگلش که از شیطنت برق میزنه ببینم...
توی دلم به این همه اعتمادی که داره به اینکه میخواد منو شکست بده آفرین میگم...
-" اِاِاِ... دیگه زیادم سخت ننویسی که نتونم جواب بدم..."
لبخند شیطونی میزنه.... یعنی خودتی...!!
چه روزایی که شاید هرکدوممون دلمون اشکی بودو به روی خودمون هم نیاوردیم تا به هممون خوش بگذره...
داره فکر میکنه تا هرچی میتونه سختتر بنویسه...
اصلا دلم نمیخواد به سن اون برگردم... چون...
بگذریم....
با چنان ظرافتی مینویسه : 18 +10 که دلم برای خط قشنگش ضعف میره...
با اینکه تا 10 بیشتر جمع و تفریق نخونده ولی میخواد روی خاله ی محترمش رو کم کنه...
منم با یکم مکث و کمی پوزیشن تفکر مینویسم 28!!!
نگاهم به خنده ی واقعیه نقش بسته روی لبهای هممون خیره میمونه...
کاش همیشه یادمون بمونه که میتونیم میتونیم میتونیم گاهی غمهامون رو بگذاریم توی یه صندوقچه و در اون رو سه قفله کنیم... (به خدا هیچ کجا فرار نمیکنن... تازه هر وقت دلمون واسه غصه خوردن تنگ شد میتونیم بریم سر وقتشون و غمهارو میل کنیم!!)
"میشه 28؟!!"
-"آره عزیزم"
با هیجان عکس و خاطره رو رها میکنم و میام کنار صندلی که گذاشته زیر پاهاش تا بتونه به تخته تسلط داشته باشه و تند تند جوابارو با غرور مینوسم....
از خودم خندم میگیره...با غرور؟!!
کاش جواب همه ی سوالای زندگیم رو به همین سرعت میدادم...
با حسرتی قابل مشاهده میگه:
"تو همه رو بلدی!! تا 28 هم میتونی بشمری؟"
"من که تا 10 بیشتر بلد نیستم حساب کنم!! "
28.... توی دلم میگم: تو تا هرکجا که بخوای میتونی جمع و تفریق کنی کوچولوی دوست داشتنی...
تازه نمیدونه که خیلی چیزا رو توی زندگیش باید با هم جمع و تفریق کنه... خیلی چیزا رو هم هر کاری کنی نه با هم جمع میشه نه از هم کم میشه...
باید یاد بگیره که غصه هاش رو هر روز از روز بعدش کم کنه و تلاشش رو اضافه کنه...
به زندگیش هر لحظه به توان بینهایت عشق اضافه کنه...
باید یاد بگیره که مهربونی رو ضرب در هر ثانیه زندگی کنه وآدم های بد رو ببره زیر رادیکال تا کمرنگ بشن توی زندگیش...
یاد بگیره که خیلی چیزا هست که توی زندگی به راحتی ساده میشن... فقط باید حواسش جمع باشه تا اونارو پیدا کنه...
چیزهایی هست که شاید هیچ وقت جوابشون رو با اون چیزایی که توی واقعیت دارن اتفاق میفتن نتونه تطابق بده...
نمیدونه که خیلی وقتا یه چیزهایی رو نمیتونه با عدد و رقم و جمع تفریق نشون بده... چیزهایی که فقط میشه حسشون کرد...
مثل لحظه هایی که عاشقی...به توان ابدیت هستن این لحظه ها...
یاد میگیره... زندگی خودش به موقع همه رو بهش یاد میده...
فقط امیدوارم که معلم واقعی داشته باشه از اون معلم هایی که سختگیرن در عین حال مهربونی رو پشت گره ی ابروهاشون میشه لمس کرد...معلمی که بینهایته...
و چه کسی میدونه بینهایت چه عددیه؟!
به نام خالق زیباییها

و امشب به وسعت قطره ای از دریای دلتنگیهایت گریستم...
و امشب هزاران بار در کنارت... در کنار آن سنگهای سفیدو سیاه گریستم... من هم اون کبوتر سفید رو دیدم... زیبا بود...
و امشب دلم هزاران بار لرزید برای لرزش دستانت که بارها و بارها دلیل لرزششون رو پرسیده بودم... من رو ببخش... از این به بعد محکم تر میگیرمشون تا نلرزن...
و امشب دلیل سکوت بینهایتت رو وقتی گله از مهاجرت موقت عزیزترین خواهرم میکنم میفهمم...
صاحب قطره های باران... امشب حضور بی پایانم رو در کنارت اعلام میکنم... تا هرکجا که بخوای...
میدونم و میدونم و میدونم که نمیتونم جای اون رو برات پر کنم... ولی بدون که هستم.... تا ابد تا هرکجا که رسالتم پایان بگیره... هستم و خواهم ماند تا هرکجا که تو بخواهی خواهر کوچولوی نازنینم...
دوستت دارم مهربونترین میس هپی دنیا...
دلت یک دنیا شاد... روزگارت شیرین... روحت سبز و قدرتمند خواهر کوچولو
به نام خالق زیباییها

همیشه دکتر شیری میگن:
"کسی که توی یک رابطه وارد نمیشه داره یک پاداش پنهان دریافت میکنه...
و اون "ترس از دست دادنه" که این فرد هیچ وقت نداره..."
میشنیدم... بهش اعتقاد داشتم...
ولی حالا... با بند بند وجودم دارم این ترس رو حس میکنم...
در عین حال کسی لذت زندگی واقعی رو میچشه که عاشقی کنه... تا کی میخواهیم جلوی زندگی و جریانات اون رو بگیریم که مبادا گربه شاخمون نزنه! (گربه شاخ داره؟)
*
*
*
"و تا لب مرزهای باور قدم زنان گام بر میدارم...
صدای تپش قلبم رو به وضوح میشنوم...
شنیده ام.... همیشه شنیده ام که وقتی کسی طعم واقعی عاشقی رو میچشد...
نوای قلبش را به سادگیه شنیدن لای لای کودکی میشنود
آرامشی شیرین همراه شعفی که نمیدانی از کدامین سلول پیکرت آغاز میشود وجودت را فرا میگیرد و...
چشمانم را میبندم تا حدود سنگین مرزها را با چشم دل ببینم...
تا باور کنم که این حسها... این تپش ها از سرجام هوس به درون پیکرم نمیریزد...
نه... این شراب رسیده ی 17 ساله نمیتواند از آن جام سفالین ترک خورده باشد...
نه... حالا باور دارم که طعم شیرینی که در رگهای پیکرم در حال چرخش است از مرزهای پاک آسمان نیز گذر کرده ...
نگاهم کن... مرا بر فراز این مرزها ببین...
نگاهم کن تا ببینی... تمام بند بند وجودم را لبریز از عشق ببینی...
ببین چقدر زیبا شده ام...
نه... نوری که میبینی ازتشعشع خورشید نیست...
این نور وجود توست که درمن غوغا میکند...
باورم کن... همانگونه که من اینها را باور کرده ام...
به نام خالق زیباییها...

زیباترین غروبی که دیدی یادته؟!
کی بود کجا بود!؟ یادته؟!
یادشه خیلی خوب هم یادشه! امروز بهترین غروب زندگیشو کنار تو تجربه کرده...

میدونی چیه بهترین؟! یه وقتایی توی زندگیت توی پازل قلبت سعی میکنی که تیکّه ی گمشده رو به زور پیدا کنی...
همیشه تیکّه ای که میگذاشت توی جای خالی نا هماهنگ بود...
هرچقدر سعی میکرد با قیچی اطراف تیکّه رو بچینه تا به زور جا بشه ... نه... نمیشد!!!
غافل از اینکه :
allllways... right things happen in the right time and right place...
و تو درست ترین اتفاق توی بهترین زمان و بهترین مکان بودی... مثل گل... . مثل یه سایه... . مثل بیکران دریا... . مثل یه حس عجیبی توی صندوقچه ی رویا.... . تو توی جای خالی انقدر راحت و قشنگ جا گرفتی که خودشم مات و مبهوت تا چند ساعت به پازل نگاه میکرد.... از ابراز احساساتش نترس... فقط خوشحال از اینکه... دوستت داره... همین... اصلا حرفیه؟! این دفعه دارم حقیقیه حقیقیه حقیقی مینویسم... به قول آریا : چی میشه که جایگاه آدمها یهویی تغییر میکنه؟! خودشم نمیدونه... با همه چیز کنار اومده... حتی با اینکه ممکنه یه سال دیگه کنارش نباشی.... فقط میخواد همین مدت رو هم از دست نده و... she wanna be happy... just... so ... منتظر نبود که یکی بیاد حالش رو خوب کنه... یه ساله که خودش حال خودش رو یاد گرفته خوب کنه... در عین حال کنار تو حالش واقعا بهترین میشه... به قول خودت: love is what I call peace and I feel that when i'm around you... ما آدم ها کنار هم قرارگرفتنمون مهمه... نه مدتش.... این رو باور دارم.... قرار نیست همه با هم تا ابد بمونیم.... در عین حال میتونیم تا وقتی که کنار هم هستیم از این با هم بودن لذت ببریم... نه؟! تجربه ی دوست داشتن و دوست داشته شدن... قشنگه مگه نه؟! چرا؟! خوب برای اینکه: There is no reason needed for loving... و من.... و من میخوام امروز رو زندگی کنم... بدون توجه به اینکه فردا چی پیش میاد... میخوام توی لحظه هام نفس بکشم... کنار تو... کنار یه فرشته که خوبیش و مهربونیش نامتناهیه... گفته بودم : بیا تا نترسم من از سقف سیمانیه قرن! وحالا من از هیچ چیز نمیترسم... تو هم نترس... Never let the fear of striking out... keep you from playing the game... 

نظرات ()