صد هزار حباب

 
من یه دابل اسپرسو تلخ....
نویسنده : النا.ع - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩
 

 به نام خالق زیباییها

 

 عکس   آموزش روشهای مختلف دم کردن قهوه

این تلخترین آدم روزگارم برای تو...

مثل یه دابل اسپرسو تلخ....

نوش جونت عزیزم...

فقط قول بده معده ات تا صبح نسوزه و نتونی بخوابی...

.

.

.

.

هوس خوردن یه میلک شیک توی تابستون...

مثل هوس داشتن دستهایی گرم توی زمستونه...

امشب خیلی خوب بود....

 برف خیلی قشنگ بود...

 چقدر زمین لیز بوداااا....

 هی من میخواستم بخورم زمین....

خوب شد بودی تا من دستت رو بگیرم...

.

.

.

این روزها اعصابم عین بیسکوئیت نشده بود بر عکس همیشه...

از اون بیسکوئیت هایی که یه هفته میمونه ته کیفت...

که یادت میره بخوریش...

همون ته له میشه...

خورد میشه...

پووووودر میشه...

فکر کنم فقط به خاطر وجود تو بود! استثنا...

.

.

.

و من همچنان نمیدونم باید چی بگم....

 خودتم خوب میدونی چرا سخته!به نظرت حالا من چیکار کنه؟!


 
 
ای خدا همه خواستگار دارن ما هم خواستگار داریم!
نویسنده : النا.ع - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
 

                 به نام خالق زیباییها

 

برام عادت شده بود که موقع برگشتن از دانشگاه دلم بخواد برم سوپر مارکت مورد علاقه م که یه کوچه پایین تراز خونمونه و هر چی خوراکی خوشمزه در اونجا موجوده بخرم و بیارم خونه ... اصولا هم وقتی میرفتم( درعین حال که جلوی نفس عماره را گرفته ام) به یه دونه بیسکوئیت ساقه طلایی و یا ماست میوه ای اونم با طعم هلو راضی میشدم ( با توجه به اینکه کلی با کودک درونم کلنجار رفتم که: شکلات بده! پفک ضرر داره! بستنی؟!! بستنی ی ی؟!! اه اه اه...سمه....)افسوس

 همیشه لحظه ی ورود به سوپر مارکت (همون بقالی خودمون) با لبخند پهناور پسرمغازه دار با لهجه ی غلیض آذری (خودم ترکم هاااااا) که نهایتا 14 یا 15 سال سن داره مواجه میشدم که باعث میشد کمی خوش اخلاق بشم و بگم خسته نباشی ی ی ی! (به خدا فقط کمی بوووود! ای بخشکه این خوش اخلاقیت که اونجاهایی که باید خوش اخلاق باشی اخمت مردم رو تیکه تیکه میکنه!)مژه

همیشه هم میگفت: سلام خانوم اصغری... منم مصمم میگفتم :فامیلی ما عسگریه !عسگری... اونم میگفت میدونم خانوم مهندس که اصغریه!! و در آن لحظه بود که دوزاری کج بنده یادش میافتاد که بیافته که منظور آقا منوچهر: عسغ(گ)ریه!!!خجالت

 همیشه هم دو تا ماست هلو اون پشت قایم میکرد چون طرفدار هلوش زیاده و همیشه زود تموم میشه! منم تشکر میکردم که برام کنار گذاشته!!از خود راضی

عصر خسته از سر کار اومدم خونه و درصد خنده ی خونم به شدت اومده پایین(!!) مامان با خنده ی شیطنت آمیزی میگه :" النا برات یه خواستگار پیدا شده که اگه بدونی کیه از ذوق میمیری (!!)"سوال خیال باطل

لیست تمام کسانی که سوار بر اسب سفیدن و این ضریب خطا براشون بالاست برای کسری از ثانیه از ذهنم میگذره!متفکر

 لرزه به تنم میفته و کاملا متوجه میشم که برای هیچ کدوم ذوق نمیکنم که هچ بلکه کهیر عارض میگردد برتمام قلب و روحم!!سبز

از خودم و این همه فمنیسمیس (واژه جدیده) که اصلا از هر چی خواستگار و مرد تو این دنیا بیزاره (!!!!) خندم میگیره!دروغگو

با صدای بلند میگم:" اییییششششششش...!! کدوم منگووولیه (منظورم منگل نیستا! به کسی بر نخوره) که اینجوری خواستگاری کرده!!!"قهر

میخواستم حس سنتی مامان رو برانگیخته کنم که تیرم به سنگ خورد!!افسوس

مامان قهقهه میزنه ومیگه:" پسر علی آقاست!!!!!! امروز که خریدام رو تا خونه آورد و کمکم کرد گفت: خانوم عسگری ی ی... اگه من بزرگ بودم و مهندس بودم دخترت رو به من میدادی ی ی؟! آخه خیلی دخترت مهربونه و خانومه!!!"تعجب

دو تایی با مامان پهن میشیم رو زمین از خنده... قهقهه

فقط بقال سر کوچه مونده بود به من بگه "خانومه" که گفت!!نمیدونه من به این واژه آلرژی دارم؟!! حالا مجبورم به اونم ثابت کنم کاملا در اشتباهه!!!! خنده

با خودم میگم بمیری دختر با این خوش اخلاقیت وخانومیت که پسر مردم رو کشتی ی ی... شیطانفرشته

بابا این همه میگن سن که موهوم نیست!! تافاهوم موهومممممه!! حالا از اون روز به بعد تا وارد مغازه میشم خندم میگیره اونم از نوع پهناورش و کلی خودم رو ناسزا مهمون میکنم که نخندم!نیشخند

ای خدا همه خواستگار دارن(!!) ما هم خواستگار داریم(!!) گفته بودم فمنیسمیس گرفتم نگفتم که حالم رو اینجوری بگیر... ای بابا.... بازم شکرت!! راضیم به رضای تو ....چشم

دلتون همیشه یه دنیا شاد روحتون سبز و قدرتمند... این یک دستور است... چشمک

 


 
 
از این به بعد عشق میدم به همه ی اونایی که ...
نویسنده : النا.ع - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
 

 

به نام خالق زیباییها

 

 

وقتی ازم میپرسن همه چیز خوبه؟! خوش میگذره؟! توی دلم اینا میگذره:

روزا میگذره... خوب... ساکت... خلوت... با عشق...

مگه میشه عاشق ساکت باشه؟!

آره اگه عشقی که ردو بدل میکنه واقعی باشه از 10 تا لورازپام هم آرام بخش تره...

عشق به همه ی اون آدمهای بینظیری که اطرافمن و شاید یادم رفته بود یه مدت زمانی که بهشون محبت بدم...

از این به بعد عشق میدم به همه ی اونایی که دوستشون دارم با ذره ذره وجودم...به همه اونایی که واقعی دوستم دارن...

همه اونایی که همینی که هستم رو میپذیرن و نمیخوان موجود جدیدی که مورد پسند خودشونه از من بسازن...

به اونهایی که تشویقهاشون همراهه یه مشت طعنه و تلخی نیست که بعد یه مدتی باعث بشن هرچی میگن رو برعکس بالا بیاری...

به کسانی مهربونی بدم که انتقادهاشون از صد تا تعریف شیرین هم شیرینتره و به دل میشینه...

هم حرفای دلشون رو میزنن هم به آوای دلت گوش میدن... کسایی که از درد ودلت از دلشوره هات و نگرانیهات سلاح اتمی نمیسازن(!!) آدمایی که مطمئنی همیشه محبتشون رو داری چه اینجا باشی یا هر کجای این کره ی خاکی یا حتی نا کجاآباد...

اینها هستن که همیشه به یاد آوردنشون تمام لحظه های خوب و حس های خوب رو به خاطرمون میاره... کسایی که یادآوری یه جمله ازشون ممکنه یک هفته از زندگیتو رنگی رنگی کنه...

این ها هستن که دوست داشتنشون به قلبت و روحت ورزش میده تا همیشه سرحال و شاد و سر زنده بمونن...

 از خدا به خاطر داشتن تک تک این موجودات زمینی لایق و مهربون و بینظیر ممنونم....

سبز باشید... شاد و قدرتمند...


 
 
از ته ته دلش حرف میزد...
نویسنده : النا.ع - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
 

به نام خالق زیبایی ها

stock photo : Two silhouettes of smoking people close-up

بدون مقدمه با اخم و خیلی جدی شروع میکنه...:

"به بودنش به خوبیش به پاکی روحش به مهربونیهاش که فکر میکنم دلم خندش میگیره و قلقلکش میاد.... از این همه کودک بودن کودک درونش...از این همه صداقتی که توی برق چشماش واضح و روشن باهام حرف میزنه خندش میگیره دلم... خواهشی که توی صداش میرقصه تا به گوشم برسه... صدایی که امواج متلاطم مغزم رو به صف در میاره... روحم رو قلقلک میده... بازم لبخند میزنم به تمام تلاش پنهانی که برای کنار هم قرار گرفتنمون میکنه... "

در ادامه گفت:" اوووف.... نمیتونم چه طور بهش بفهمونم که دنیامون از هم خیلی فاصله داره...شاید دنیای ظاهریمون خیلی شبیه باشه....اما... شاید صداقتمون همرنگ باشه... شاید مقصد خط نگاهمون یکی باشه... اما..."

مکثی میکنه و سیگارو با تمام وجودش پک عمیقی میزنه... میخواد بند بند وجودش رو آروم کنه.... داره سلولهای بدنشو تک به تک توجیه میکنه... چه فایده... میدونه که خودشم به بودن اون مثل نوشدارو احتیاج داره... سکوت میکنه...

میگه:" نمیتونم قدم از قدم بردارم.... حیفه به خدا حیفه این همه احساس که رد و بدل بشه و قصه ی عادت و عشق و مهربونی راه بیفته و خیلی زود... خیلی زود به غصه ختم بشه... نه نمیخوام... هم اون خیلی حساسه هم من... نمیخوام بالهاشو بچینم... میدونی که... به زودی میپره..."

با ذوق و لبخندی که از عمق وجودش نا خوداگاه روی لبهاش نشست گفت:"نمیدونی چه برقی توی چشماش چشمک زد وقتی بهش گفتم: پایه ای بریم؟!! گفت: آررررررره ...."

بهم گفت که بهش بگم:

"دوستت دارم دوستی ملوسم... چون مهربونی... چون پاکی... چون هنوز وقتی میخندی چشمات هم میخنده... خنده ی واقعی... از همونایی که آدم دلش ضعف میره... از اون خنده هایی که دلت میخواد صاحبش رو تا اونجایی که زور داری تو بغت فشار بدی...

امیدوارم که بهترین و شادترین ثانیه ها منتظر قدمهای محکمت باشه...

هر جا که بری هر جا که باشم... هر جا که باشی.... برق چشمای مهربونت یادم نمیره..."

خدایا راه همه ی ما رو با این آدمای همیشه پاکت یکی کن...

سبز باشیدو همیشه شاااااد...