
بعد از ظهر وقتی از پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم داره برف میاد... یاد اون روز سرد برفی افتادم که داشتیم از قزوین با سرویس بر میگشتیم تهران ومن هم از گلو درد (البته به عبارتی انتهای زبان و حلق درد ) که نمیدونم به خاطر استرس امتحانات بود یا هر چیز دیگه داشتم میمردم ... با اون حال به مدت ٢ ساعت رفته بودم بالای سکوی سخنرانی و پایین اومدنی هم نبودم... داشتم با نینا صحبت میکردم راجع به رابطه... بهش گفتم که رابطه عین یک زمین برفی که یخ زده... باید کفش مناسب رو بپوشی که مجهز باشه به یخ شکن و بری تو زمین! باید هر قدمی که بر میداری فقط و فقط به همون قدم فکر کنی! هر قدمی که برمیداری از رو زمین باید دوباره محکم بکوبی روی زمین تا سر نخوری و بیافتی... بهش گفتم باید بری توی زمین و تا وقتی کنار زمین ایستادی هیچ لذتی نداره و هیچ بازی نکردی... بهش گفتم نباید بترسی باید بالاخره بری توی زمین!!!... اما اینو همش تکرار کردم که نباید زمین بخوری... امروز ٢ سال میگذره از اون روز...حالا میگم میتونی به جای کفش یخ شکن (یا بهتر بگم عشق شکن!!) اسکیت بپوشی ویاد بگیری چه جوری سر بخوری و از سر خوردن لذت ببری! ممکنه در حین بازی زمین هم بخوری!!اما حالا میفهمم که تا زمین نخوریم یاد نمیگیریم بلند بشیم... امروز فهمیدم که اگر همیشه قرار باشه فکر و ذهنمون بره به اینکه سر نخوریم و پا و دستمون نشکنه... از ترس و استرس سیراب میشیم و دیگه ثانیه های لذت بخش ز ندگیمون از دست رفتن... من فقط داشتم منطق رو رشد میدادم.... به قول خانم مژگان که تو وبلاگشون از مواجهه نوشته بودن :
کسی که رانندگی نکنه، تصادفی هم نمیکنه! کسی که بازی نکنه، زمین هم نمیخوره،کسی که نرقصه، پا درد هم نمیگیره! کسی که تو استخر نپره، خیس نمیشه! کسی که تو صحرا موتور سوار نشه، استخونش تاب ور نمیداره! کسی که دوست نشه، ضربه نمیخوره! کسی که عاشق نشه، غم یار نمیکشه! ...! اما کی می تونه اون لذتی رو که توی همه اینا بوده رو بفهمه! صورت خراشیده، بدن کبود، موش آب کشیده شدن، دل شکسته ... همه اینا بهای لذتهای زندگی کوتاه ماست!
تا هر جا که بخوایم میتونیم جلوی همه جریانات به زعم خودمون بالا و پایین زندگیمون رو بگیریم و زندگی هم با همون خط ثابتش پیش میره و ما هم از دور شاهد زندگیمون هستیم! اما دل به دریا سپردن و مانع جریان سیال زندگی نشدن، با خود زندگی مواجه شدن و از نزدیک زندگی کردنه که زندگی رو واقعی تر میکنه!
هنوز هم حسابگریها هست، هنوز هم ترسها هست اما بد نیست بعضی وقتا تنی به آب هم بزنیم
بعد بهش گفتم اصلا میدونی چیه نینا جون... رابطه عین یک بازیه گردو شکستمه... تو یک قدم اون یک قدم...
اما امروز میگم اول اینکه چه کسی روبه روی تو قرار بگیره مهمه!!! اصلا اینکه چه جوری دو طرف روبروی هم قرار بگیرن یه قصه ست! اینکه اصلا طرف قدم بر میداره؟! اگر بر نداشت چی؟! این مهمه که چه موقع تو باید قدم اول رو برداری ... اون موقع که بهش زمان دادی و اون نتونست بیاد جلو ( نه اینکه نخواست) و دیدی انقدر قدرتش رو داری که قدم اول رو تو برداری و انتظار هر پیش آمدی رو داشته باشی...
یادم بود که بهش بگم یادت باشه تو رابطه دویدن ممنوعه... چرا که یهو چشمهات رو باز میکنی میبینی...آخ!! طرف مقابل رو رد کردی و پشت سر گذاشتی...!!
اینم سرگذشت نزدیک یه انسانه... :
تا همین چند ماه پیش ... آره همین سه یا چهار ماه پیش بیرون زمین داشت همه رو تشویق میکرد... تا اینکه یهو یکی از پشت سر بهش گفت پس تو کی میخوای بری تو زمین؟! تا چه موقع میخوای تشویق کننده باشی و ...؟! تا کی میخوای بترسی که زمین بخوری؟! کسی که میخواد مشوق خوبی باشه هم باید طعم شیرین برد رو چشیده باشه و هم طعم ... باخت رو...
هون موقع نگاه کرد به اطرافش... حس کرد که مدتیه روبه روی یک نفر ایستاده روی یک خط...
قدم اول رو برداشت... من!! من؟؟!! خودش هم باورش نمیشد... با اینکه قدم مورچه ای بود در عین حال اون بود که قدم برداشت...
اون یه نفر هم جالبه که نا خودآگاه بعد از اون قدم برمیداشت!... عین اون قدم مورچه ای!! قدم هاش رو یکم بزرگ کرد... اعلام وجود کرد... فهمید که اون یه نفر نمیدونه داره روبه روش روی یک خط قدم بر میداره! اون یه نفر خیلی هم تعجب کرده بود ... "چه جالب!!"
حالا منتظره تا اون یه نفر طرف آگاهانه قدم بعد رو برداره! سهم خودش رو به جا بیاره... حالا که فهمیده روی خطه...
وقتی به خودم اومدم دیدم دیگه برف نمیاد... بعضی خاطره ها چقدر آموزنده میتونن باشن!!
نظرات ()