صد هزار حباب

 
دارم میرم گردش علمی...!
نویسنده : النا.ع - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠
 

 

به نام خالق زیباییها

سلاااام...
دیروز مقاله ام توووی ماهنامه مهندسی پزشکی چاپ شد... یه عالمه همه تبریک گفتن و...هورا
خوشحال شدم...؟! م م م ... آره.. شاید... خمیازه
گوشی خریدم , تکنولوژی!! (البته به نسبت گوشی قبلی!!)... با اینکه اصلا راضی نبودم این کارو بکنم ... به خاطر یک سری امکانات...ابرو  (آخه گوشیم رو دوست دارم با همه منگل بودنش... کلی باهاش خاطره ی به یاد موندنیه خووووب دارم)خیال باطل... خوشحال ... شدم؟! شاید... آره...
دیروز اساسا روز بزرگی بود....! میگفتن که بووود!متفکر
بی حسی میدونی چیه؟! من الان بی حسم! سِر... شبیه وقتی میری دندون پزشکی و لیدوکائین رو با درد و ذجر تزریق میکنن توووی سقف دهان مبارک و  بعدش بی حس میشی و درد رو حس نمیکنی و....خنثی
.
.
.
از الان تا 6 بهمن نیستم.. دارم میرم گردش علمی...یول


 
 
امشب,بلندترین شب امسال من...
نویسنده : النا.ع - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠
 

 

به نام خالق زیباییها


کاش امشب یلداترین شب امسال باشه...
کاش امشب هیچ وقت تموم نشه...
کاش امشب تا صبح بیدار بمونم...
کاش ثانیه ثانیه امشب رو با تمام وجودم نفس بکشم...
کاش میشد تا صبح آهنگ صدات رو برام زمزمه کنی...
کاش میشد بتونم تا صبح دستاتو تووو دستام بگیرم...
کاش میشد حتی پلک نزنم و لحظه لحظه ی نگاهت رو عین شعرهای کتاب بچگی به خاطرم بسپارم...
کاش میتونستم عظمت احساسمو نشونت بدم,کی فکرشو میکرد یه روزی بشی همه کسم...
کاش میتونستم ... کی فکرشو میکرد بشی همه ی نفسم...
کاش بدونی با تو برام زندگی رنگی رنگیه...
کاش بدونی یه دنیا آرزوی خوب هدیه ی تووو راهته... 
کاش بدونی هر جا باشم , هر جا باشی... این روزا که گذشت... همیشه تووو خاطرمه...
کاش امشب یلداترین شب امسال من باشه...
کاش امشب هیچ وقت تموم نشه...
کاش بدونی مسافر کوچولو , هنوز نرفته ای دلم یه دنیا تنگته...
کاش بدونی مسافرم,اشکام نشونه ی یه دنیا شادیه... برای خوشبختیه تو دلم به رفتنت هم راضیه...
کاش بدونی هرجا باشی, هرجا باشم, دلم همیشه باهاته...
کاش بدونی این روزا با همه سختیش میگذره...من میدونم, یه روز, یه جای دیگه هم, باز میتونیم باهم بهتر ازین یه سالو بسازیم...
کاش بدونی, همه میگن : خدا پشت هر سختیه...
کاش امشب یلداترین شب امسال من باشه...
کاش امشب هیچ وقت تموم نشه...


 
 
گاهی وقتا...
نویسنده : النا.ع - ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠
 

 به نام خالق زیباییها

 
سلام...
نیازی نمیبینم حرفی بزنم.... عکس پایین و متن تاثیر گذارش جایی برای حرفای من نمیگذاره...
 
http://rozanehonline.com/rozanehgroup/azar90/gahi.jpg

و من دارم تلاش میکنم از اینی که هستم راضی باشم... :)


 
 
و من دایره های روحم را کشف کردم!
نویسنده : النا.ع - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠
 

به نام خالق زیباییها

 

 

پنح دایره دور روحم کشیدم، و خودم را در مرکز این دایره ها قرار دادم.
در دایره اول نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من می دهند
و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود
نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند و بیشترین کشمکش را با آنها دارم
همه ما دلمان می خواهد که احساسی خوب در مورد خودمان داشته باشیم
و گاهی اوقات نداریم!
گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان بستگی به تاثیری
دارد که دیگران روی ما می گذارند
به آنهایی که در دایره آخر هستند و سعی می کنند
که اعتماد به نفس ما را از بین ببرند
نمی توانی کسی را مجبور کنی که دوستت داشته باشد
و گاهی حضور در کنار افراد نامناسب باعث می شود
حتی در مفایسه با تنهایی ات، بیشتر احساس تنهایی کنی...
در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول
ممکن است باعث شود راهت را گم کنی
یا شاید باعث شود وجود خودت که تو را "تو" می کند را ازدست بدهی
گاه سالها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی
به همین دلیل بسیار مهم است
که افرادی را در اطرافت داشته باشی که دوستت بدارند
حتی گاهی بیشتر از آنچه که
خودت می توانی خودت را دوست داشته باشی
 در مواجه با افراد از خودت بپرس
این فرد چه حسی در من ایجاد می کند...
در کنار او می توانم خودم باشم؟
با او می توانم رو راست باشم؟
می توانم به او هرچه می خواهم بگویم؟
در کنار او احساس راحتی می کنم؟
وقتی او وارد می شود چه حسی به من دست می دهد؟
و وقتی می رود چه حالی می شوم؟
وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او روراستم؟
آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا به خودم ببالم؟
فلسفه وجود این 5 دایره،  شناختاست، نه پیش داوری
پس با خودت روراست باش
با افرادی که در نظر تو بد خلق اند، مدارا کن
و خودت را مقید نکن که چون به صرف اینکه با کسی در سر کار و یا اوقاتی ممتد
هر روز زمانی را می گذرانی
باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی
در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری
حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی
ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود
از خودت بپرس
در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم؟
آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند
با این افراد و در کنار آنها، قدرتمندی...
ارزشهای مشترک با آنها داری
و با حضور آنها در زندگیت، دنیا را زیباتر می بینی
دوستان و همراهانی خارق العاده!
دایره دوم جای کسانی است که به رشد معنوی تو کمک می کنند
مربیان... آموزگاران
و شاید هم افرادی که تنها برای وقت گذرانی خوبند
بیرون رفتن و خندیدن...
چیزی به تو اضافه نمی کنند
ولی در عین حال هم باعث نمی شوند که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی
دایره سوم همکاران و اقوامند
و شاید هم آدمهای خنثی، کسانی که نقش بسیار کوچکی در چند ساعت از زندگی تو ایفا
می کنندو تاثیر آنها نیز تنها همان چند ساعتی است که با آنها هستی
هیچ زمانی در غیر از ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمی کنی
و به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند
افراد این دایره در محدوده کار و وظایفشان با تو هستند و لاغیر
دایره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست!
آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند
افراد این دایره لزوما" با خود واقعی تو مرتبط نیستند
حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که تنها دورادور با کار آنها در ارتباطی
افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند...
در کنار آنها نمی توانی راحت باشی
و وقتی آنها را می بینی شاید حتی آشفته و پریشان شوی
دایره آخر جای دورترین افراد است
جای آدمهایی که به تو لطمه زده اند، تحقیرت کرده اند،
کسانی که همیشه به تو انرژی منفی می دهند
و احساسات زجرآوری را با آنها تجربه می کنی
خوب اکنون که جای هر کس را تعیین کردی
اجازه نده کسانی که در دایره آخر جای دارند
مستقیما" روح و روان تو را هدف قرار دهند
نگذار کسی اولویت زندگی تو باشد، وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی او هستی...
یک رابطه بهترین حالتش وقتی است که دو طرف در تعادل باشند
شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن
چون کسی که تو را دوست داشته باشد به آن توضیحات نیازی ندارد
و کسی که از تو بدش بیاید، باور نمی کند!
وقتی دائم بگویی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمی شوی
وقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی
وقتی دائم بگویی فردا انجامش می دهم، آن فردا هیچوقت نمی آید!
وقتی صبح بیدار می شویم دو انتخاب داریم:
برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،
یا بیدار شویم و رویاهایمان را دنبال کنیم.
انتخاب با توست...
ما کسانی که به فکرمان هستند را نگران می کنیم و حتی به گریه می اندازیم
و گریه می کنیم برای کسانی که حتی لحظه ای به فکر ما نیستند!
این یکی از حقایق عجیب زندگی است،
و اگر این را بفهمی،
هیچوقت برای تغییر دیر نیست!

 
 
میخ زندگی شده ام!
نویسنده : النا.ع - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠
 

 

به نام خالق زیباییها

 میخی

وقتی میخ زندگی میشوم... همه و همه را میخ میبینم! حتی خودم رو....

هست زبان برون در

حلقه ی در چه میشوی؟

در بشکن به جان تو

سوی روان روانه شو...

در  بشکن به جان تو سوی روان روان شوی...


 
 
لبخند بزن
نویسنده : النا.ع - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠
 

 

به نام خالق زیباییها

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

لبخند بزن
بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا
و بدان که همین دنیا روزی آن قدر شرمنده می شود
که به جای پاسخ به لبخندهایت
با تمام سازهایت می رقصد
! باور کن

مرسی از خواهر عزیز


 
 
یادآوری!
نویسنده : النا.ع - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠
 

به نام خدا

( نوشته شده در : ام م  م م... یادم نیست! یه چند وقت پیش... یادش به خیر چقدر  عصبانی بودم!! و من با ویل دورانت موافقم که مى‌گوید: *شادى از خرد عاقل‌تر است.* )

سلام...


من اومدم... اینقده حرص خوردم این چند روزه که انتهای حلقم دوباره به شدت درد میکنه!! سعی کردم سرم رو با درس یا بازی (انگری بٍرد(به حق کارهای نکرده!بااازی؟! من؟!!)) گرم کنم! نمیشه... هم استرس دارم هم بعضیا لطف میکنن شیرین کاری در میارن... آخه چی بگم من؟!!! هااااا؟!

پ ن :آخ که چقده گلوی مبارک اینجانب درد میکند!! هه....


 
 
نتیجه : برنده برنده
نویسنده : النا.ع - ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠
 

 

تق تق تق....

توی خواااب و بیداری بودم که...

قبل از اینکه چشمام رو باز کنم صدای تیله هاشو (همون تیله رنگیا) شنیدم...

به سرعت از روی تخت پاشدم.... تا چشمای درشت و قهوه ای رنگش به چشمام افتاد بالهاشو به نشونه ی سلام جمع کرد و لبخند گرمی زد....

با اینکه دلم با لبخندش همیشه میلرزه خودمو بی توجه نشون دادم و به سمت پنجره رفتم و بازش کردم تا اگه دوست داره بیاد توووو....

دوباره برگشتم زیر پتو و سرم رو کردم زیر بالش...

 با تعجب گفت: باهام قهری؟!

گفتم: با تو؟.... با اونی که تورو فرستاده اینجا منت کشی , قهرم...

گفت : اما من خودم که همیشه اینجام...

گفتم : برو بهش بگووو... بگوووو نداشتیمااا.... این دیگه رسم خداییش نیست.... اینجای بازی رو دیگه داره به نفع خودش تموم میکنه...

لبخند شیطنت آمیزی زدو گفت : حالا نه که همیشه به نفع خودت تموم نشده؟!!!

بلند شدم نشستم و عین بچه ها زدم زیر گریه...

گفتم : منم خوب تا یه جایی توان بازی دارم... دیگه نمیتونم...

لبخندش مهربون شده بود , گفت : اگه میدونست توان ادامه نداری باهات تا اینجا بازی رو ادامه نمیداد... یادت نره که تووووی بازیهاش همیشه نتیجه برنده برنده اعلام میشه...

راست میگفت... همیشه توووی بازیها حتی اگه به ظاهر باخته بودم در باطن برده بودم.... همه ی لحظه هایی که روی لبه ی تیغ راه رفته بودم و یه وزش باد کوچیک لازم بووود تا...  یادم اومد که برده بودم... اما...

دیگه آماده شده بووود که بره... تیله هاشو جمع کرد و طبق عادتش یه دونه ازشون گذاشت لبه ی پنجره... پرهای سفیدشو باز کردو رفت....

یاد این جمله افتادم که : برنده همیشه تنهاست....


 
 
← صفحه بعد